پ ن پ

سلام. سلام و این بار، هزار تا سلام

حتما همتون می دونین یکی از تب هایی که تو سال گذشته، بین مردم ایران فراگیر شده بود، این جملات "پ ن پ" ای بود. جملاتی که در عین وضوح و صراحت، بعضا با سوالاتی از طرف شنونده، خواننده یا ... مواجه می شه. سوالاتی رو که شاید تا قبل بهشون توجه نمی کردیم...

حالا توجه شما رو به چند تا از این جملات که فکر می کنم جالب باشند، جلب می کنم.

مستند حیات وحش میدیدم ، دوستم میگه اون شیر سفیده میگن نادره ، درسته ؟ میگم پ نه پ اون قادر داداششه ، نادر رفته نون بگیره .


نونوایی ته صف وایسادم ، اومده میگه شما نفر آخری ؟؟؟؟؟ گفتم پـَـ نه پـَـ من نفر ماقبل وسطم !. . .


به همکارم میگم همین الان یه فیلم دانلود کردم ؛ میگه از تو اینترنت ؟ میگم پ نه پ از تو کانال کولر ، اتفاقا پهنای باندشم زیاده قطعی هم نداره !!!

رفتم کارخونه بابام به منشیش میگم : بابام هست ؟ میگه آره میخوای بری تو ؟ گفتم پ نه پ فقط میخواستم آمارشو بگیرم یه وقت شیطونی نکنه.


به داداشم میگم مگس نشسته رو مانیتور ، میگه بکشمش ؟ میگم پ نه پ بهش بگو بیاد عقب وگرنه چشماش ضعیف میشه !

 بچه تازه به دنیا اومده و از بیمارستان آوردیم خونه خوابیده ، فامیلمون اومده میگه آخی خوابه ؟؟؟ میگم پَ نَ پَ زدیمش تو شارژ ! دکترا گفتن ۷ – ۸ ساعت اول خوب بزارین شارژ بشه بعد ازش استفاده کنین وگرنه خوب گریه نمیکنه .

با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینی ، دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی ؟ پَ نَ پَ اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازیم !

ماشینه تا شیشه جمع شده ، یه نفر اون بغل افتاده پارچه سفید روش کشیدن ، یارو داره رد میشه میگه مرده ؟ گفتم پَ نَ پَ تصادف خستش کرده خوابیده !

مریض اورژانسی بردیم بیمارستان ، به دکتر میگم دستم به دامنت به مریض ما هم رسیدگی کنید ! میگه حالش خیلی بده ؟؟؟ میگم : پَ نَ پَ حالش خیلی خوبه ، مشکل خاصی نداره فقط قلبش نمیزنه !

یارو داره میمیره بچه هاشو جمع کرده دور خودش ! یکی از فامیلا میگه داره وصیت میکنه ؟ گفتم : پَ نَ پَ میخواد دسته بیل بده بشکونن و بعد یاد اون جک بیفتن و هرهر بخندن !

دارم چایی میخورم داغ داغ سوختم ، بابام میگه : سوختی ؟ میگم : پ نه پ رفتم مرحله بعد !!!

دارم تو خونه رو تردمیل میدوم ، بابام اومده میگه داری میدویی لاغر کنی ؟ پَ نَ پَ کلاسم دیر شده عجله دارم !

ماشینو بردم کارواش یارو میگه میخوای بشوری ؟ پَ نَ پَ آوردم فقط اتو کنم !

واسه استخدام رفتم یه شرکتی ، خانومه میگه : شما برای آگهی استخدام اومدین ؟ گفتم پَ نَ پَ اومدم بگم اصلا رو من حساب نکنین !

به خونه زنگ زدم داداشم برداشته میگم بابا هست ؟ میگه : آره کاریش داری ؟ پَ نَ پَ میخواستم ببینم حاضره ، جلو اسمش تیک بزنم !

به استاد میگم امتحان میان ترم رو بندازید عقب ، میگه یعنی یه روز دیگه ؟ میگم پَ نَ پَ ساعت ۲۳:۵۹:۵۹ امشب !

لپ تاپم رو بردم نمایندگی ، میگم ضربه خورده کار نمیکنه ، یارو میگه ضربه فیزیکی ؟ پَ نَ پَ بی محلی کردم بهش ، ضربه روحی خورده !

رفتم کلاس زبان میگه میخوای انگلیسی صحبت کنی ؟ گفتم : پَ نَ پَ اومدم زبون پشه هارو یاد بگیرم ، آخه یکیشون هرشب میاد زیر گوشم درد و دل میکنه !

به رفیقم میگم توی مغازت یه فلش پیدا نکردی ؟ میگه فلش گم کردی ؟ پَ نَ پَ من یه فلش پیدا کردم گفتم شاید تو هم یکی واسه خودت پیدا کرده باشی !

در پارکینگ رو باز کردم برم تو ، یارو اومده جلوش پارک کرده ، میگه می خوای بری تو ؟ پَ نَ پَ درو باز کردم هوای کوچه عوض بشه !

طرف دوقلو زاییده پرستاره یکی از بچه هارو میبره براش ، زنه میپرسه : اون یکی رو هم میارین ؟؟؟ پرستاره گفت : پَ نَ پَ فعلا اینو ببرین استفاده کنین ده روز بعد از فعال سازی اون یکی رو هم پست میکنیم درِ خونتون !

زیر کتری رو روشن کردم قوری رو گذاشتم روش ، مامانم میگه میخوای چایی بخوری ؟ گفتم پَ نَ پَ غولش فحش داده میخوام بخار پزش کنم !

بیرون گل خریده بودم ، بردم خونه دادم به مامانم گفت گله ؟ گفتم پَ نَ پَ آفساید بود داور قبولش نکرد !


دستم رو تا کتف گچ گرفتم ! برگشته میگه : شکسته ! گفتم : پـَـــ نــه پـَـــ قراره بشکنه ، رفتم واسه پیشواز !

دکتر از اتاق عمل اومده بیرون و به یارو میگه مبارک باشه ! یارو میگه یعنی پدر شدم ؟ دکتر گفت : پَ نَ پَ شما شدی سایر بستگان !

سوتفاهم

سلام. سلام. صد تا سلام

یه مطلب در مورد سوتفاهم، از قبل آماده کرده بودم که یه روزی به وقتش بذارم تو وبلاگ. هر چی نشستیم، وقتش پیش نیومد و هیچ سو تفاهمی (الحمدالله) رخ نداد تا ما با پست گذاشتنمون، یه عرض اندامی تو وبلاگ کنیم. هیچ ایرادی نداره. فعلا مطلبو بخونین. بعد که مصداقش پیش اومد، بدونین سوتفاهم بوده!!!

روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود.

بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده!

يه آه از ته دل کشيد.

بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.

بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.

بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!

آروم اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.

بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.

اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.

بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.

سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.

بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.

بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.

بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.

بوي عطرش بدجوري تحت ثاثیر قرارم داده بود.

بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...

بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.

بعداً فهميدم دستشویی داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.

ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.

بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!

بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو موبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!

بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه موبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش!

بی انصافی نیست من این همه پست می ذارم کسی یه نظر خشک و خالی هم برام نمی ذاره؟؟؟

انتخاب رشته ی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی سال 1391

سلام

تو وبلاگ بچه های خلیج فارس، یکی از خوانندگان خواسته بود که با توجه به نزدیکی زمان انتخاب رشته ی کارشناسی ارشد یه پست به درد بخور در این مورد بذاریم تا کمکی بهشون برای انتخاب رشته بشه. بد ندیدم این پست رو اینجا هم قرار بدم تا بلکه به درد کسی بخوره. هر چی نباشه، ما مهندسان جوانیم دیگه.

گرایش های ارشد مهندسی شیمی

بد نیست بدانید...

دوره كارشناسی ارشد مهندسی شیمی همچون پل رابطی است كه دوره كارشناسی و دكترای این رشته به هم متصل می‌كند. در این دوره دانشجویان با گذراندن سطوح پیشرفته دروس دوره كارشناسی، از طرفی با جزئیات مباحث علمی دوره كارشناسی همچون مكانیك سیالات، ترمودینامیك، انتقال حرارت و... آشنا گردیده و از طرف دیگر به صورت مقدماتی با كلیات مباحث دوره دكتری آشنا می‌شوند.

دوره كارشناسی ارشد مهندسی شیمی عموماً شامل ۳۳ واحد درسی در چهار نیم‌سال تحصیلی است كه از این تعداد ۶ یا ۸ واحد آن به پروژه كارشناسی ارشد تعلق می‌گیرد (بسته به نظری یا عملی بودن پروژه). این دوره گرایش‌های متنوعی را شامل می‌شود كه هر گرایش دروس تخصصی مربوط به خود را دارد. به طور متوسط ۱۵ واحد از دروس كارشناسی ارشد به دروس تخصصی اختصاص دارد و سایر واحدها مربوط به دروسی است كه بین تعدادی از گرایش‌ها مشترك می‌باشد. در ادامه به طور مختصر با تعدای از گرایش‌های دوره كارشناسی ارشد مهندسی شیمی كه برگرفته از برنامه آموزشی دانشگاه صنعتی شریف می‌باشد، آشنا می‌شویم.

گرایش طراحی فرایند

این گرایش از آنجا كه شامل دروس تخصصی كاربردی در صنایع مهندسی شیمی می‌باشد، در بین دانشجویان علاقه‌مندان زیادی دارد. در این گرایش دانشجویان با اصول طراحی فرایندهای مهندسی شیمی و تجهیزات مربوطه آشنا می‌شوند و همچنین كار كردن با نرم‌افزارهای طراحی مهندسی شیمی را فرا می‌گیرند. طراحی تجهیزات فرایندی، طراحی مفهومی فرایندهای شیمیایی، ایمنی در فرایندهای شیمیایی و طراحی فرایندها به كمك كامپیوتر از جمله دروس تخصصی این گرایش می‌باشد. دروس مشترك این گرایش عبارتند از مكانیك سیالات پیشرفته، طراحی راكتور پیشرفته و ریاضیات عددی پیشرفته.

گرایش پدیده‌های انتقال و فرایندهای جداسازی

در این گرایش دانشجویان دروس مربوط به پدیده‌های انتقال یعنی انتقال حرارت پیشرفته، انتقال جرم پیشرفته و انتقال مومنتوم (مكانیك سیالات پیشرفته) را می‌گذرانند. آشنایی با انواع فرایندهای جداسازی مانند تقطیر، استخراج، تبلور و نیز شبیه‌سازی و مدل‌سازی فرایندها از جمله مباحثی است كه به صورت تخصصی در این گرایش مورد بررسی قرار می‌گیرند. این گرایش با توجه به دروس مربوطه زمینه‌ای مناسب را برای ادامه تحصیل در دوره دكتری فراهم می‌سازد. دروس مشترك این گرایش عبارتند از: ریاضیات عددی پیشرفته، طراحی راكتور پیشرفته و ترمودینامیك پیشرفته.

گرایش پلیمر

رشد روزافزون كاربرد مواد پلیمری در صنایع و همچنین وسعت مباحث مربوط به علم پلیمر، سبب افزایش تعداد علاقه‌مندان به این گرایش گردیده است. شیمی فیزیك پلیمرها، رئولوژی(1) پلیمرها، خواص مكانیكی و شكل‌دهی مواد پلیمری و همچنین مكانیك كامپوزیت‌ها(2) به صورت تخصصی در گرایش پلیمر تدریس می‌گردند. این گرایش زمینه‌ای مناسب را برای دانشجویانی فراهم می‌آورد كه قصد ادامه تحصیل در دوره دكترای پلیمر را دارند. ریاضیات عددی پیشرفته و طراحی راكتور پیشرفته دروس مشترك گرایش پلیمر می‌باشند.

گرایش ترموسینیتیك و كاتالیست

همان‌گونه كه از نام این گرایش برمی‌آید، مبحث تخصصی آن ترمودینامیك و واكنش‌های شیمیایی است. مبانی كاتالیست‌ها در مهندسی شیمی، فرایندهای الكتروشیمیایی، ترمودینامیك محلول‌ها و ترمودینامیك آماری از دروس تخصصی این گرایش می‌باشند. دانشجویان علاقه‌مند به مباحث ترمودینامیكی با انتخاب این گرایش می‌توانند زمینه‌ای مناسب برای ادامه این مبحث را در دوره دكتری برای خود فراهم آورند. دروس مشترك این گرایش عبارتند از ریاضیات عددی پیشرفته، مكانیك سیالات پیشرفته، انتقال جرم پیشرفته و طراحی راكتور پیشرفته.

گرایش شبیه‌سازی و كنترل

آشنایی با سیستم‌های كنترلی حاكم بر فرایندها موضوع اصلی این گرایش می‌باشد. درس ریاضیات مهندسی نقش مهمی را در فهم دروس این گرایش ایفاء می‌كند. كنترل مدرن و بهینه، كنترل دیجیتالی، كنترل غیر خطی و كاربرد هوش مصنوعی در مهندسی شیمی از جمله دروس تخصصی این گرایش می‌باشند. دروس مشترك این گرایش عبارتند از طراحی راكتور پیشرفته، ریاضیات مهندسی پیشرفته و مكانیك سیالات پیشرفته.

گرایش محیط زیست

مسائل محیط زیستی صنایع از موضوعاتی است كه اخیراً مورد توجه بیشتری قرار گرفته است. از آنجا كه صنایع مربوط به مهندسی شیمی از جمله صنایعی هستند كه تأثیر فراوانی در محیط زیست دارند لذا گرایش محیط زیست در مهندسی شیمی اهمیت ویژه‌ای می‌یابد. مباحث تصفیه آب و فاضلاب و ضایعات جامد، تصفیه بی‌هوازی و كنترل آلودگی هوا از جمله موضوعاتی هستند كه در این گرایش به صورت تخصصی آموزش داده می‌شوند. مكانیك سیالات پیشرفته، ریاضیات عددی پیشرفته و طراحی راكتور پیشرفته دروس مشترك این گرایش می‌باشند.

گرایش صنایع غذایی

دروس تخصصی این گرایش مربوط به صنایع تولیدی انواع مواد غذایی می‌باشد. طراحی ماشین‌آلات صنایع غذایی، رئولوژی مواد غذایی، بیوتكنولوژی مواد غذایی، بهداشت و نگهداری و بسته‌بندی مواد غذایی از مباحث تخصصی این گرایش هستند. ریاضیات عددی پیشرفته، ترمودینامیك پیشرفته و انتقال حرارت پیشرفته دروس مشترك این گرایش می‌باشند.

----------------------------------------------------

پی‌نوشت: همان‌گونه كه گفته شد دروس ذکرشده در هر گرایش مربوط به برنامه آموزشی دانشگاه صنعتی شریف می‌باشد و در سایر دانشگاه‌ها ممكن است هر گرایش در دو یا سه درس با دروس ذكر شده در بالا تفاوت داشته باشد.

منبع:      www.ahmad-lak.blogfa.com   

 

هر کس با چه رتبه ای کجا قبول می شه؟

معمولا این موقع ها، دانشجوها دنبال این هستند که ببینن با رتبه ی که اوردن، احتمال قبولیشون تو کدوم دانشگاه بیشتره. آمار جمع و جور بچه های ما در سال گذشته (سال ۱۳۹۰) این طوری بود:

من خودم طراحی فرایند دانشگاه سمنانم. بهترین رتبه ی ورودیمون تو روزانه ها، ۳۷۰ و پایین ترین اون اگه اشتباه نکنم، ۸۱۵ هستش که البته اون ۳۷۰، خیلی خیلی ایده آله.

بقیه ی رتبه ها هم به شرح زیره:

رتبه ۱۷. طراحی فرایند / دانشگاه تهران (روزانه)

رتبه ۱۵۷. مهندسی پیشرفته/ دانشگاه شیراز (روزانه)

رتبه ۱۹۷. علم و صنعت

رتبه ۳۶۷. مهندسی هسته ای / دانشگاه شریف (روزانه)

رتبه ۵۶۸. مهندسی شیمی پیشرفته / دانشگاه اصفهان (روزانه)

رتبه ۶۳۲. ترموسینتیک / دانشگاه سهند تبریز (روزانه)

رتبه ۷۷۰. ترموسینتیک / دانشگاه تبریز (روزانه)

رتبه ۸۱۷. ترموسینتیک / دانشگاه سهند تبریز (روزانه)

رتبه ۹۴۱. مهندسی شیمی پیشرفته / دانشگاه بوشهر (روزانه)

رتبه ۱۰۰۰ و خورده یش یادم نیست. صنایع غذایی/ دانشگاه فردوسی مشهد (روزانه) و مهندسی پیشرفته/ باهنر کرمان (شبانه)

صد خاطره ، صد یاد ، با شهید دکتر چمران (8)

71) ناهار اشرافی داشتیم؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست هاش را شست و نشست سر همان سفره. یکی می پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی، چی شد پس؟»

72) یک بند داد می زدم. گریه می کردم. کنترل خودم را از دست داده بودم . همه هم نگران اسلحه ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیده ی محکم زد زیر گوشم .فکر کنم تنها کشیده ای بود که توی عمرش به کسی زده بود.

73) دکتر آرپی جی می خواست، نمی دادند. می گفتند دستور از بنی صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپ خانه. آن جا هم همان آش و همان کاسه. طرف پای تلفن نمی دید دکتر از عصبانیت قرمز شده. فقط می شنید که « من از کجا بنی صدر رو گیر بیارم مجوز بگیرم ؟» رو کرد به من، گفت « برو آن جا آرپی جی بگیر. ندادند به زور بگیر برو عزیز جان.»

74) نگاه می کرد به چشم هات و تو می شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم، با هم کار می کنیم .با چشم هاش، صیغه ی برادری می خواند.

75) گفت «سید، می ری رو جاده ؟» گفتم « اگر شما امر کنید ، می رم. » جلو را نشان داد و گفت « یک کوچه آن جاست، هفت کیلومتری. آن جا پناه بگیر ببینم چه می شود.» جاده توی تیررس بود. کلاه کاسکت را بالا می آوردی، می زدند. سوار شدیم و رفتیم. گلوله می آمد. زیاد هم می آمد. تیز می رفتیم و صلوات می فرستادیم. کوچه سر جایش بود آمدیم پایین و نشستیم، گریه کردیم. دکتر بی سیم زد «شروع کنید» شروع کردیم. یک ، دو ، سه ... چهار دهمی تانک فرمان دهی بود. موشکمان تمام شد. صبر کردیم بقیه برسند.

76) تصمیم گرفتم بروم پیشش ، توی چشم هاش نگاه کنم و بگویم «آقا اصلا جبهه مال شما. من می خوام برگردم .» مگر می شد؟ یک هفته فکر کردم، تمرین کردم. فایده نداشت. مثل همیشه، وقتی می رفتم و سلام می کردم، انگار که بداند ماجرا چیست، می گفت « علیک السلام »و ساکت می ماند. دیگر نمی توانستم یک کلمه حرف بزنم. لبخند می زد و می گفت «سید ، دو رکعت نماز بخوان درست می شه.»

77) لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب. می دانستم کار دکتر است، نمی دانستم چه طور بهش فهمانده بود بیاید پیش من.

78) بالاخره برگشتند، هشتاد و هشت نفر از نود نفر. قبل از ظهر بی سیم زدند که «محاصره شدیم.» دکتر به حسن نگاه کرد. حسن با همان نگاه گفت «چشم.» سرشب رسیدند آنجا. حسن چند نفر را فرستاد برای سازمان دهی، خودش و بقیه هم سنگر گرفتند و شروع کردند راه باز کردن. عراقی ها هم هرچه آتش داشتند می ریختند سرشان. نصفه شب دوباره بی سیم زدند. صدای بی سیم چی می لرزید «دکتر! حسن شهید شده، بقیه هم همه شهید شدن. چه کار کنیم ؟» دکتر گفت: «حسن چهارده تا جون داره، هنوز چهارتاش مونده .» بالاخره راه را باز کردند و همه برگشتند. دکتر منتظرش بود. منتظر همه شان بود.

79) کارمان همین بود؛ هرکدام یک نی بلند گرفته بودیم دستمان و موشک که می آمد، با نی می زدیم به سیمش. بعدا برای هر کس تعریف می کردیم، خیال می کرد شوخی می کنیم. انگار فقط دکتر بلد بود چه طور موشک کنترل شونده را منحرف کند.

80) بولدوزرهای عراقی کانال می کندند. چند تا تانک مانده بوبدند پشتیبانی. دکتر بهم گفت: «عزیز، بشمار این تانک ها را .گفتم: "دوربین ندارم ." یه آرپی جی دارم که دوربین داره . گفت «با همون دوربین آرپی جیت شمار.» تا بشمارم رفته بود. جلوتر، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم. رسیدیم پشت تانک ها، وسط دشمن. بی سر و صدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم.

دانلود مقالات علمی

یه چند وقتیه که سایت گیگا پیپر، برای دانلود مقالات علمی، محدودیت هایی رو در نظر گرفته. یکی از خوانندگان وبلاگ، جناب آقای دکتر سبزاری، لطف کردن و ترفندی رو برای ورود به این سایت و دانلود مقالات، برای ما تایپ کردن و فرستادن. ضمن تشکر از ایشون، توجه شما رو به نوشته ی ایشون جلب می کنم.

 

دوستان عزیز، حتما موقع جستجوی مقاله در سایت­هایی مثل sciencedirect یا wiley یا سایت­های فارسی از این قبیل به مقالاتی برخورد کردید که مجاز به دانلودش نبودید. با ثبت نام در سایت گیگا پیپر این امکان رو پیدا میکنید که بتونین این مقاله­ها رو دانلود کنید.

http://www.gigapaper.net/

با رفتن به این سایت در صفحه اول لینک ثبت نام رو میبینید. ثبت نام در این سایت فقط با داشتن یک ایمیل به راحتی انجام میشه. بعد از ثبت نام خودبه­خود به صفحه اصلی منتقل میشید. یکی از بخش­های اصلی سایت، دانلود مقاله هست. با رفتن به این صفحه با یک صفحه شلوغ روبرو میشید. یک دکمه NEW در اواسط صفحه هست که با رفتن روی اون میتونید قسمت article رو انتخاب کنید.

در صفحه جدید مشخصات مقاله­ی مورد نظر رو میدید و در اخر دکمه thread رو میزنید. صفحه جدید باز شده رو بعد از چند دقیقه  refresh کنید تا لینک دانلود مقاله یا پیام مربوط به اون رو ببینید.

با هر بار ثبت نام در این سایت میتونید 10 بار درخواست مقاله بدید. بعد از 10 بار با پیغامی مواجه میشید که میگه شما شارژ کافی ندارید و باید شارژ بخرید. متاسفانه امکان اضافه کردن شارژ هم فعلا وجود نداره و مجبورید برای دانلود مقالات بیشتر با یک شناسه و ایمیل متفاوت دوباره ثبت نام کنید و وارد سایت بشید و همه این کارها رو دوباره انجام بدید.

 

داستان کوتاه انگلیسی

A judge was working in his room one day when a neighbor ran in and said, ‘If one man’s cow kills another’s, is the owner of the first cow responsible?’

‘It depends,’ answered the judge.

‘Well,’ said the man, ’your cow has killed mine.’

‘Oh,’ answered the judge. ‘Everyone knows that a cow cannot think like a man, so a cow is not responsible, and that means that its owner is not responsible either.’

‘I am sorry, Judge,’ said the man. ‘I made a mistake. I meant that my cow killed yours.’

That judge thought for a few seconds and then said, ‘When I think about it more carefully, this case is not as easy as I thought at first.’ And then turned to his clerk and said, ‘Please bring me that big black book from the shelf behind you.’

مادر...

سلام بر مادر تمام خوبی‌ها... مادر رسالت...

رحمت حق، گل گلزار نبی، عزیز سرمدی، نور چشمان نبی.

سلام بر فاطمه که آیه ی رحمت است و مایه ی نعمت،

سلام بر فخر زمین و جوهر دین،

سلام بر فاطمه که پرتوی از مهر درخشان و جلوه‌ای از بذر گل‌افشان است

مادر...

وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد.

هرگز صدای مهربانت را که هر شب برایم لالائی می خواند فراموش نمی کنم، همان صدای قشنگی که حالا نیز به تمام دلتنگی هایم پاسخ می دهد و آغوش گرم و مهربانش را پناهگاه تمام دلتنگی هایم کرده است.

88e66df5aaa1406bc2e55f7cb0b339f9 عکس گل های زیبا و دلنشین

مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت.

شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم.

مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.

ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.

تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ، از تبار فاطمه ای

وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است...

ولادت حضرت فاطمه و روز مادر بر تمام مادران مبارک...

حاصل وبگردی...

پند ملانصرالدین

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام.

اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!


دو معمای غیر قابل حل برای شرکت مایکروسافت

۱ -  هند کشف کرد که هیچ کس نمیتواند پوشه ای به نام CON را درهیچ قسمتی از کامپیوتر ایجاد کند. این چیزی خیلی عجیب و باور نکردنی است.
در مایکروسافت ، کل تیم نمی توانند پاسخ چنین اتفاقی را بدهند!
همین حالا امتحان کنید،فولدری به نام  CONرا نمیتوانید ذخیره کنید.
 
۲ -  موضوعی جالب و باور نکردنی که توسط برزیلیها کشف شد.
مایکروسافت ورد را باز کرده و عبارت زیر را تایپ کرده و دکمه اینتر را بزنید و سپس مشاهده کنید.

=rand (200, 99)


داستان کوتاه (دیگران را از بالا نگاه نکنیم)

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی  صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»
 
منبع: وبلاگ شخصی پائولو کوئلیو


سایه ی شترها

این عکس را ببینید بعد توضیحش را بخوانید.

با کلیک بر روی عکس می توانید آنرا در اندازه بزرگ ببینید.

یک بار دیگر هم نگاه کنید باورتان نمی شود .

 

حالا توضیح را بخوانید:
این عکس در یک بیابان موقع غروب آفتاب گرفته شده درست از بالای سر شتر ها، انچه به رنگ سیاه می بینید در واقع سایه شتر است. شتر های واقعی به صورت خطوط کمی سفید رنگ در تصویر مشاهده میشوند این عکس جایزه بهترین عکاسی از طبیعت را گرفته است .حالا یک بار دیگر با دقت نگاه کنید.


داستان کوتاه (اسب و مرد بادیه نشین)

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.
باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.
روزهاست که چیزی نخورده‌ام نمی‌توانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی. بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد.

برگرفته از کتاب بال‌هایی برای پرواز
نوربرت لش لایتنر


خوبه انگلیسی نیستیم !!!

این جمله رو بخونید!

سه جادوگر به سه ساعت سواچ نگاه میکنند؛ کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند!
.
.
.
.
… … … .


حالا ترجمه انگلیسیشو بخونید


.
.
.
..
.
Three witches watch three Swatch watches. Which witch watch which Swatch watch


داشتم اسلام را به بیست سنت می فروختم...

مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار . تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد.

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه .آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی …
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آوردو گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم.
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم.

صد خاطره ، صد یاد ، با شهید دکتر چمران (7)

6۱) از خط که برگشتیم. مرخصی رد کردم و یک راست آمدم خانه. دل توی دلم نبود. قبل از عملیات که زنگ زده بودم ، دخترم مریض بود. حالش را پرسیدم ، خوب بود. زنم گفت « یک خانم عرب آمد دم در . گفت بچه را بردار برویم دکتر. دوا ها را هم خودش گرفت.»

62) بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا. به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون. نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند.

63) گفتم « دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسویه ی مارو ندادن. ستاد رفته زیر سؤال. می گن شما سلاح گم کرده ین ...» همان قدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت « عزیز جان ، دل خور نباش . زمانه ی نابه سامانیه. مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دل خور نشو عزیز.»

64) هر هفته می آمد، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می رفت. بچه ها را بغل می کرد و می بوسید. دیگر عادت کرده بودیم.یک هفته که می گذشت، دلمان حسابی تنگ می شد.

65) آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه. باتلاق شده بود چه باتلاقی. عراقی ها نمی توانستند بیایند جلو. هر بار همه که سد می زدند، یکی دوتا از بچه ها می رفتند و می فرستادندش هوا.

66) فکر می کردم بدنش مقاوم است که در آن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان، وقتی دیدیم چه طوری آب می خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده .

67) برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار بهش گفتم « چرا سر نماز این طورمی کنی؟ » گفت « وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد.»با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است.

68) گیر کرده بودیم زیر آتش. یک آن بلند شدیم که فرار کنیم، دکتر رفت و من جا ماندم. فرصت بعدی سرم را بلند کردم، دیدم دارد به سمت من می آید و یک موشک به سمت او . خواستم داد بزنم ، صدا در گلویم ماند. فکر کردم موشک نصفش کرده. خاک که نشست، دیدم کجا پرت شده. سالم بود. با هم فرار کردیم.

69) از فرمان دهی دستور دادند « پل را بزنید .» همه ی بچه ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند. می گفت « پل زیر دید مستقیم است.» صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا . واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی گشتند می خندیدند و برمی گشتند.

70) اصل ایده بود اصلا. لوله را دو تا سوراخ می گرد و می گفت « میخ بذارید این جا ، می شه خمپاره ». می شد.

24 سال کم نیستا...

این، کشور عزیزمون، ایرانه.

پایتخت ایران هم خودتون که می دونین، شهر تهرانه. این عکس پایینیم، تهرانه.

این شهر تهران،یه محله ی قدیمی داره به اسم نارمک.

می دونم تا حالا کفری شدین و می گین دوباره این کریمیه چه شامورتی بازی ای می خواد دربیاره. هیچی بابا! الان تموم می شه.

اصلا نارمکو ولش کنین. یه محله ای یک کم پایین ترش هست به اسم وحیدیه.

یک کم این وحیدیه رو با پای پیاده یا ماشین، بیاین بالا... همین جا توقف کنین. آره همین جا. میدون تسلیحاتو می گم. حالا بیاید بریم پایین میدون.

دیدید رسیدیم مقصد؟؟؟ حالا که چی؟؟؟ هیچی می خواستم بگم که ۲۴ سال پیش یه همچین روزی، یه نوزاد تو این کوچه از میدون تسلیحات متولد شده. سر کاری بود؟؟؟ نه بابا سرکاری چیه؟؟؟

تولدتون مبارک...

چی کار کنیم مدیر!!!یم دیگه... معاون هم که رفتن مرخصی. وگرنه دیشب باید یه پست می ذاشتن.

نرم افزار EES

EES مخفف Engineering Equation Solver است. ساده ترین قابلیت EES حل دستگاه معادلات جبری (شامل معادلات غیر خطی) است. همچنین EES می تواند معادلات دیفرانسیل و معادلات مختلط را حل کند، محاسبات بهینه سازی ، رگرسیون خطی و غیرخطی، رسم نمودار با دقت بالا و تحلیل عدم اطمینان را انجام دهد و حتی انیمیشن های مهندسی بر پایه محاسبات بسازد.

ایده اصلی برای نوشتن EES آموزش ترمودینامیک و انتقال حرارت می باشد، برای اینکه دانشجویان این مباحث را بیاموزند باید مسائل زیادی حل کنند، اما در هر مسئله بیشتر وقت برای میانیابی خواص و استفاده از معادلات به ترتیب صحیح تلف می گردد. وقتی دانشجو مباحث را فهمید و با کار با جداول ترمودینامیکی آشنا شد، میانیابی داده های جدول و حل معادلات کمکی در بالا بردن دانش او نخواهد کرد. برنامه EES دانشجو را از این بخش رها خواهد کرد و اجازه می دهد که او در حل مسئله بر روی ماهیت فیزیکی و دانش مسئله متمرکز شود.

برای دانلود فایل آموزشی و فایل نصب نرم افزار، اینجا را کلیک کنید.

سن اعصاب شما

معمولا تمرکز و اعصاب انسان پس از گذر زمان کمتر می شود که نشان از عدم وجود زندگی آرام است.در لینک زیر آدرس یک سایت قرار گرفته که می توانید سن اعصاب خودتان را محاسبه کنید . طرز عملکرد این سایت بگونه ای است که بوسیله 10 سوال سن عقلی و اعصاب شما را محاسبه می کند در صورتی که شما از اعصابی آرام برخوردار باشید سن تخمینی این سایت نزدیک به سن خودتان خواهد بود درغیر این صورت سن تخمینی از سن حقیقی شما بیشتر خواهد بود و این یعنی اعصاب شما در طول سالهای زندگیتان بدلیل مشکلات زندگی بالا تر است یعنی خسته تر از یک فرد با اعصابی آرام!

ابتدا روی لینک زیر کلیک کنین بعد دکمه استارت رو بزنین بعد از یک آماده باش 3 – 2 - 1 بایستی جای اعداد رو که چند لحظه نمایش داده می شه به خاطر بسپارین و روی جای اون ها به ترتیب از کم به زیاد کلیک کنین بعد از چند مرحله، سن مغز شما با توجه به زمان عکس العمل و درستی اون محاسبه و نمایش داده می شه...

سن اعصاب شما

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 


این هم یه عکس به مناسبت روز معلم (هرچند یکم دیر شده)

 دوست داشتنی ترین معلم دنیا 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زندگی زیباست

اما خوشبختی دیگران همیشه در جلو دیدگان آنهاست . . . 

*****

رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد ، اما حتمی است . . .

*****

غیرممکن کلمه ای است که فقط در فرهنگ لغت انسانهای احمق یافت می شود.

*****
  کسی که از هیچ کس خوشش نمی آید،بدبخت تر از کسی است که هیچ کس دوستش ندارد.

*****

خدا روزی ده پرندگان است،اما روزی آنها را به داخل لانه نمی ریزد.

*****

مشکلات فرصتهایی هستند که به شما داده شده اند تا بتوانید
جوهر وجود خود را بروز دهید و حداکثر تلاش خود را بکنید.

*****
راز بزرگ زندگی در شکیبایی است و نباید به خاطر یک آینده ی مبهم زمان حال را بر خود تلخ نمود

*****
دنیا آنقدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی هست

به جای آنکه جای کسی را بگیرید،تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید.

رمز کلیه پیروزی ها، اراده است.

*****

وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم یک دوست واقعی باشد.
*****

اگرسازنده ی قفس معنای پرواز را می دا نست،از کارش دست می کشید.

*****
اگر تنها ترین تنها شوم، باز هم خدا هست، او جا نشین تمام نداشتنی هاست

*****
مبارزه هرقدر صعب،صعود را ادامه بده،شاید قله تنها در یک قدمی تو باشد.

و بدان آنان که آفتاب را به زندگی دیگران ارزا نی می دارند، نمی توا نند خود از آن بی بهره باشند.

******
به آرامش رسیدن، نه با فراموش کردن زندگی بدست می آید و نه با غرق کردن خود در زندگی.

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده ، می داند.
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده، می داند.
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه ، می داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد ،
ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جامانده ،
ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده، می داند...
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند . . .

زندگی دو قسمت است،آنچه گذشته،رویایی بیش نبوده و آنچه هنوز نیامده آرزویی بیش نیست.

*****

زبان عاقل درقلب اوست وقلب احمق در زبانش.
زخمی که دوست وارد کرده است،بهبود نمی یابد.
زمین مالک افراد است نه افراد مالک زمین.
سخاوت،بخشیدن پیش از تقاضاست.
سنگین ترین بار در سفر کیف خالی است.
سکوت گاهی بهترین پاسخ است.
مرگ تمام نفرتها را دفن می کند.

*****
معجزه ها رخ می داد،اگر جوانان می دانستند و پیران می توانستند.

*****

تنها زمانی که دست از قضاوتهایمان‌، چه منفی و چه مثبت‌، برمیداریم آنوقت است که میتوانیم پیوند راستینی با چیزها‌، رویدادها‌، مردم و باورهایشان برقرار کنیم.

 

short story

One of Nasreddin’s friends loved money very much, and never gave anything to anybody. Soon he became rich.

One day, he was walking near the river with his friends when he slipped and fell in. His friends ran to help him and one of them knelt on the ground, held out his hand and said, ‘Give me your hand, and I will pull you out!’ The rich man’s head went under the water and then came up again, but he didn’t give his friend his hand. Again another of his friends tried, but the same thing happened.

Then Nasreddin said, ’Take my hand and I will pull you out!’ The rich man took his hand, and Nasreddin pulled him out of the water.

‘You don’t know our friend very well,’ he said to the others.

‘When you say “Give” to him, he does nothing; but when you say “Take”, he takes!’

صد خاطره ، صد یاد ، با شهید دکتر چمران (6)

یادتونه قبل عید قول داده بودم که بعد عید ادامه ی اون صد تا خاطره ی دکتر چمرانو بذارم؟ خوب اینم ادامش.

۵۱) موقع غذا سرو کله عرب ها پیدا می شد ؛ کاسه و قابلمه به دست ، منتظر . دکتر گفته بود « اول به آنها بدهید ، بعد به ما. ما رزمنده ایم ، عادت داریم . رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد.»

۵۲) وقتی کنسروها را پخش می کرد، گفت «دکتر گفته قوطی ها شو سالم نگه دارین. » بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع . توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی ها را فرستادیم روی اروند.عراقی ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می ریختند.

۵۳) گفتم «دکتر جان! جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمی ده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...».گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

۵۴) بلند گفت « نه عزیز جان، نه. عقب نشینی نه. اگر قرار باشد یک جایی بایستیم و بمیریم، همین جا می مانیم و می میریم .» کسی نمرد. وقتی برگشتیم، یک نفر دستش ترکش خورده بود، یک نفر هم دوتا آرپی جی غنیمت برداشته بود.

۵۵) سر کلاس درس نظامی می گفت« اگر می خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه برابر تانک داشته باشی.» صدایم کرد و گفت « عزیز ، برو یه رگبار ببند اون جا وبیا. » رفتم، دیدم یک دنیا تانک خوابیده. صدا می کردم، می بستندم به گلوله. رگبار بستم و آمدم. می گفت « عزیز رگبار که می بندی، طرف عصبی می شه و کسی که عصبی بشه، نمی تونه بجنگه .»

۵۶) تا آن وقت آرپی جی ندیده بودم . دکتر آرپی جی زدن بهم یاد داد، خودش.

۵۷) ماکت هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می رسید موشک تاو است. عراقی ها تادیدند، بهش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش گفتم « دکتر جان، نقشه مان گرفت. هشت تا تانک زدیم.»

۵۸) از اهواز راه افتادیم؛ دوتا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو ، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم . دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «کنار جاده دیدمش. خوشگله ؟»

۵۹) بیست و شش تا موشک ِ خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت «بگیرمشان، اگر شد استفاده کنیم .»گرفتیم، درست کردشان، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش.

۶۰) تا از هلیکوپتر پیاده شدیم، من ترکش خوردم . دکتر برم گرداند توی هلی کوپتر و دستور داد برگردیم عقب. وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود. دکتر مانده بود وسط دشمن. خلبان نمی توانست پرواز کند. تماس گرفتم تهران، خواستم چند تا فانتوم بفرستند، منطقه را بمباران کنند.خدا خدا می کردم دکتر طوریش نشود.

حل تمرین حرارت

کلاس حل تمرین حرارت

دوشنبه ها ۸ صبح

 

روز ملی خلیج همیشه فارس گرامی باد..

خليج فارس و نام پرتوافكن آن ميراث گرانسنگ ايرانيان باستان است.ميراثي كه ايرانيان آزاد انديش روزگار كهن براي فرزندان خود به يادگار گذارده‌اند تا مايه فخر و مباهات نسلهاي بعدي باشد و ايرانيان همواره به خاطر آورند كه نمادهاي ميهني و ملي آنان كه با پوششي از باورهاي ژرف ديني و الهي مزين و متبرك شده است، در هميشه تاريخ موجب باليدن آنان بوده و خواهد بود.

با توجه به گستاخی های اخیر اماراتی ها مبنی بر مالکیت جزایر 3 گانه ی تنب کوچک و تنب بزرگ و ابوموسی لازم دونستم که  10 اردیبهشت روز ملی خلیج همیشه فارس رو تبریک بگم..

به امید سر افرازی ایران و ایرانی...

تولدت مبارک

چه کار کنیم؟ مدیر!!! یم دیگه. یه مدیر!!! هم هیچ وقت تولد همکاراش یادش نمی ره.

میلاد سلطانی! تولدت مبارک.

هویجوری...

 

محاسبات عددی2

سلام

کتاب An_Introduction_to_Computational_Fluid_Dynamics__The_Finite_Volume_Method__2nd_Edition

در انتها پست "محاسبات عددی " سومین کتاب قابل دانلود است واز صفحه 115  آن finite volume آغاز می شود ومثال از صفحه 119 شروع می شود .

کتاب ویرایش دوم Computational Fluid Mechanics And Heat Transfer – Anderson را باید از لینک زیر دانلود کنید این کتاب 783صفحه است و از طرفی ویرایش اول این کتاب 591 صفحه هست که برای دانلود نذاشتم کتاب خوبی به نظر میاد! پس شروع کنید که تمومش کنید!

دانلود

اما دو سوال هوش دارم؟

۱-جای خالی را پر کنید

۲-جای خالی را پر کنید

چندین پست در یک پست با مخلفات اضافه

سلام. سلام. صد تا سلام

در لغتنامه ی دهخدا در معنای سلام اومده:

سلام کلمه ای دعایی و برگفته از تازی است و به معنی بهی است که به هنگام درود بر کسی گویند؛ یعنی سلامت باشید. این کلمه به معنای تهنیت و تحیت، درود، خیر، عافیت، تعظیم و تکریم و همچنین نامی از نام های باری تعالی است.

دیروز هر چی نشستیم تا خانم طبایی پستی در مورد شهادت حضرت فاطمه ی زهرا (س) بذارن، آب از آب تکون نخورد. اما به نظر من موضوع انقدر جای بحث دارد که در روزهای دیگه هم می تونیم شاهد پستی از خانم طبایی در مورد خانم فاطمه ی زهرا (س) باشیم.

پایان ناکامی ها؟؟؟

خیلی ها فکر می کردن فینال جام باشگاه های اروپا، بین دو تیم اسپانیایی رئال مادرید و بارسلونا باشه. خود منم که طرفدار بارسلونا و بایرن مونیخ بودم، دوست داشتم فینال بین این دو تا تیم برگزار بشه. اما فینال اروپا شاهد بازی هیچ کدام از طرفین ال کلاسیکو نخواهد بود. (اونایی که فوتبالی نیستین، بدونن ال کلاسیکو به بازی رئال مادرید و بارسلونا گفته می شه.)

شکر خدا بعد از مدتی شاهد برد یکی از تیم هامون بودیم. اونم با کلی استرس و جیگر خونی. بعد از ۱۲۰ دیقه و خراب کردن ۲ تا پنالتی. بایرن مونیخ به فینال رفت تا بلکه ما هم یه نماینده تو فینال داشته باشیم. قرار بود اگه بارسلونا قهرمان بشه، من به کلاس شیرینی بدم. اگه بایرن مونیخ قهرمان بشه، بعضی ها. حالا احتمال شیرینی دادنشون رفته بالا. اسمشو نمی گم که اگه یه موقع دبه کرد، شاکی نشه...


تخمه ژاپنی!!!

با چند تا از بچه ها تو اتوبوس بودیم. یکی از بچه ها که نام اونم سکرت (کلمه ای انگلیسی است به معنای راز و مخفی) می مونه، هی تخمه ژاپنی!!! میل می کرد و به دیگران هم تعارف می زد. اون جا بود که جرقه ی این پست زده شد که بهتون بگم که: اول از همه باید بدونین که اسم اصلی این تخمه جاپنیه نه ژاپنی. جاپن یه منطقه نزدیک دماونده که محل اصلی تولید این نوع تخمست و به خاطر همین به این نام معروف شده. این تخمه به هیچ وجه خارجی نیست و اتفاقا همون تخمه هندونست. فقط طرز تهیه متفاوتش و محل عمل آوری این تخمه باعث شده تا این حد متفاوت باشه. برای تهیه تخمه ژاپنی!!! هندوانه ها رو زیر آفتاب خشک می کنن، بعد هندونه خشکیده رو چوب می زنن تا تخمه هاش جدا بشه. بعدشم این تخمه ها رو بو می دن. تخمه های ریزتر، مربوط به هندونه های ایرانیه و تخمه های درشت تر از هندونه هایی که بذرش از ژاپن اومده.

لطف کنین شما هم اگه اطلاعات این چنینی دارین، دست به صفحه کلید (کی بورد) بشین و بنویسین. منم بدم نمی آد طلاعاتی به اطلاعات ناچیزم اضافه بشه.

یه چند تا بیت شعر هم تقدیمتون می کنم. اگه گفتین از کیه؟؟؟

آن کس که بداند و بداند که بداند   اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

آن کس که بداند و نداند که بداند   بیدارش نمایی که بس خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند   لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند   در جهل مرکب ابدالدهر بماند


دیالیز

 بعد از ارائه ی خانم طبایی (اسم ایشون چقدر تو این پست اومد. جا داره یه پست بلند بالا تو وبلاگ بذارن.) که در مورد غشاها بود، جرقه ی این پست تو ذهنم زده شد. می ترسم با این جرقه ها، وبلاگو به آتیش بکشم.

تو دوره ی لیسانس، یه تحقیق مختصر در مورد دیالیز انجام داده بودم. فایل وردشو برای مطالعه و بالا رفتن بار علمی وبلاگ، برای دانلود قرار می دم. خانم نجان این هم پست علمی.

برای دانلود فایل ورد، اینجا رو کلیک کنید.


"جوان پاک" و میرداماد

دوره ی لیساس که بودیم، با چند تا از رفقا تصمیم گرفتیم یه مجله ی دانشجویی به نام "جوان پاک"، برای چاپ و توزیع بین بقیه دانشجو ها تهیه کنیم. موضوع کلیشو شاید بتونم تو قالب این شعر بگم:

در جوانی پاک زیستن شیوه ی پیغمبریست / ورنه هر گبری به پیری می شود پرهیزگار

حالا بگذریم که خیلی ها سعادت ندارن که تو پیریشم، عاقبت به خیر بشن...

خلاصه حکم سردبیری ما هم رسید و اما متاسفانه موفق نشدیم به خواستمون برسیم. اگه خوشتون بیاد، از این به بعد، هر از چند گاهی، یکی از مطالبشو روی وبلاگ قرار می دم. برای شروع بد نیست با داستان معروف میرداماد شروع کنیم:

 نیمه شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه ی علمیه مشغول مطالعه بود. به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه ی بیچاره اشاره کرد که ساکت باش.
دختر گفت : شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه ی خود ادامه داد.
از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند.
صبح که دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید: چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید: چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید. طلبه گفت: هنگامی که آن دختر وارد حجره من شد با خودنمایی وافسونگری های پی در پی خود می کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود. اما هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان خود را بر روی شعله ی سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب "میرداماد" داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود.

نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند.
قران کریم می فرماید: نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفظ می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند.

منبع:کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی، مولف عبدالکریم پاک نیا، انتشارات فرهنگ اهل بیت


فاطمه، فاطمه هست... (پستی مشترک از خانم ها طبایی و جان بک لو)

دکتر شریعتی رو که یادتون میاد؟ همون آقایی که خانم جان بک لو در موردش زیاد می نوشتن. این اندیشمند معاصر کشورمون یه کتاب داره با نام "فاطمه، فاطمه است" که از پرطرفدار ترین کتاب های این اندشمنده و پیاده سازی یک سخنرانی در شب شهادت حضرت فاطمه ی زهرا (س) است.

برای دانلود کتاب به صورت پی دی اف، اینجا وبرای دانلود کتاب به صورت صوتی، می تونین اینجا رو کلیک کنید.

راستی. من کتاب صوتی در زمینه های دیگه هم زیاد دارم. اگه خواستین، بگین تا به دستتون برسونم.

از اونجایی که احتمال دادم شاید وقت نداشته باشین این کتاب رو به طور کامل بخونین یا گوشش بدین، گفتم بخش پایانی این کتاب رو براتون بنویسم که یکی از معروف ترین قطعات ادبی در باره ی حضرت زهرا (سلام الله علیها) است.

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است.

برای این پست بلند بالا که فکر کنم همه چیز توش داشت، یه نظر بلند بالا بذارین تا مایه ی دل خوشیم بشه... ممنون.

Thanks for your attention

عکس بالا خیلی با کیفیته. برای دیدن عکس در اندازه ی اصلی، ذخیرش (سیوش) کنین.

توبه ی علی گندابی

یه داستانی رو دیروز برای یه سری از بچه ها تعریف کردم. بعد قول دادم فایل صوتیشو به دستشون برسونم. بد ندیدم با این که خیلی هاتون این داستان رو قبلا شنیدین، اونو روی وبلاگ قرار بدم...

در منطقه ى گنداب همدان که امروز جزء شهر شده ، مردى بود شرور ، عرق خور و دایمالخمر به نام على گندابى. او در عین اینکه توجهى به واقعیات دینى نداشت و سر و کارش با اهل فسق و فجور بود ، ولى برخى از بعضى از مسایل اخلاقى در وجودش درخشش داشت . روزى در یکى از مناطق خوش آب و هواى شهر با یکى از دوستانش روى تخت قهوه خانه براى صرف چاى نشسته بود .هیکل زیبا ، بدن خوش اندام و چهره ى باز و بانشاط او جلب توجه مى کرد .کلاه مخملى پرقیمتى که به سر داشت بر زیبایى او افزوده بود ، ناگهان کلاه را از سر برداشت و زیر پاى خود قرار داد و موهاش رو پریشون کرد و خودش رو سیلی زد ،

رفیقش به او نهیب زد : چه مى کنى ؟ جواب داد : اندکى آرام باش و حوصله و صبر به خرج بده ، پس از چند دقیقه کلاه را از زیر پا درآورد و به سر گذاشت . سپس گفت : اى دوست من ! زن جوان شوهردارى در حال عبور از کنار این قهوه خانه بود ،که مرا با این کلاه و قیافه دید شاید به نظرش مى آمد که من از شوهرش زیبایى بیشترى دارم ، در آن حال ممکن بود . نسبت به شوهرش سردى دل پیش آید : نخواستم با کلاهى که به من جلوه ى بیشترى داده گرمى بین یک زن و شوهر به سردى بنشیند …

برای شنیدن کل داستان علی گندابی فایل صوتی آنرا دانلود نمایید.

قدر یکدیگر بدانیم

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.

قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید.

يك ذهن زيبا

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد 

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

*****

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...

****

مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... !

 از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما "

فهميدم

پاي " او " در ميان است ...

****

 اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!

****

 می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

****

 این روزها به جای" شرافت" از انسان ها 

 فقط" شر" و " آفت" می بینی !

* ***

 راســــــتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!

"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب

* ***

 می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ 

یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! 

بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...

* ***

 وقتی کسی اندازت نیست 

 دست بـه اندازه ی خودت نزن...

* ***

 این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،

بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام

،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح

، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان

بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......

****

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما

 بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...

****

  می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!

****

مگه اشك چقدر وزن داره...؟ 

که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم..

****

 من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...

 یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم 

 ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...

و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!

 

تا حالا دقت کردی؟؟؟

تا حالا دقت کردین وقتی‌ توی یه جمعی‌ یکی‌ میگه اون تلویزین و کمش کن ،یکی‌ دیگه از اونور میگه اصن خاموشش کن . . . !

تا حالا دقت کردین وقتی واسه دل خودت موهاتو درست میکنی چقدر خوشگل میشه ولی وقتی میخوای بری مهمونی یا عروسی بعد از۳ساعت کلنجار رفتن شبیه خربزه میشی؟

تا حالا دقت کردین یکى از سرگرمى هاى خاص مردم ایران اینه که: وقتى از مطب دکتر میان بیرون، حساب کنن ببین این دکتره روزى چقد درآمد داره …

تا حالا دقت کردین که روزای هفته اینجوری میگذره :
شــــــــــــــــــــــنبـــــ ـــــــــــــــه
یــــــــکشــــــــنبـــــــــ ــــــــــه
دوشـــــــــــــنبــــــــــــ ـــــــه
سه شـــــــنبـــــــــــــــــه
چـــهـــار شنبـــــــــــــه
پنجشنبه جمعه!!!

تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!

 تا حالا دقت کردین وقتی داری درس میخونی و به یه صفحه عکس دار میرسی چه حالی میکنی که اون صفحه نصفست…!

تاحالا دقت کردین وقتی احساس میکنین گم شدین اول ضبط ماشین رو کم میکنین!

ت
ا حالا دقت کردین تا آرایشگر روپوش و میندازه رومون دماغمون خارش میگیره؟!

تا حالا دقت کردین وقتی سوهان میخوری ۹۵%ش میره لای دندونات و فقط ۵%ش نصیب معدت میشه؟!!!

وبلاگ به گل نشسته...

سلام سلام صد تا سلام

سلام سلامتی میاره. جواب سلام هم که شکر خدا همتون می دونین واجبه.

با یه پست چند پسته و البته کوتاه در خدمت شما هستیم.

پایانی بر نا کامی ها...

دیروز که آقا محمودی زنگ زده بود که جویای احوالم بشه و ببینه چرا نیومدم، از سال ۹۱ به عنوان سال خاموشی فروغ حامدی یاد می کرد. برای خودشم دلایل قانع کننده ای داشت. از بیماری هایی که تو امسال سراغم اومدن یاد می کرد و به خاموشی چراغ وبلاگ اشاره می کرد. اما آخر حرفاش اشاره کرد که ناراحت نباش! انشاالله امشب (یعنی دیشب) با برد بارسلونا، تمام این اتفاقات پایان خوشی داره و ...

دیشب پپ گواردیولا، مربی بارسلونا، بعد از حدود ۲۰ بازی ای که با رئال مادرید انجام داده بود، صاحب دومین باخت خودش شد. تازه آخرین باخت قبل از باخت دیشب هم در سال ۲۰۰۷ اتفاق افتاده بود!!! دیگه من چی بگم آقا محمودی؟؟؟ البته من همون دیشب علت رو از آقا محمودی پرسیدم. آقا محمودی هم با این پیامک جواب منو داد: "فینال اروپا جبران می کنیم. فراموش نکن موفقیت آخر مهمتره."

حالا ما باید بشینیم منتطر بازی روز سه شنبه با چلسی که با باخت ۱-۰ بارسلونا در بازی رفت همراه بوده.

در مورد حال و احوال این روزهای وبلاگ هم بهتون بگم که هیچ نگران نباشید. خیلی ها این روزها در مورد این مطلب با من صحبت می کنن که چرا کسی تو وبلاگ پست یا نظر نمی ذاره. دیگه وبلاگ تموم شد. درشو تخته کن برو و ...

اما من با تجربه ای که از وبلاگ بچه های خلیج فارس دارم، با شما صحبت می کنم. به نطر من وبلاگ های گروهی، سختی کارش، تو شروعشه که ما اون دوران سخت رو با موفقیت پشت سر گذاشتیم. زمانی که وبلاگ روی غلطک افتاد، دیگه مطمئن باشید که به کار خودش ادامه می ده. اما این امکان وجود داره که در روزگاری، سرعت حرکتش کم بشه. اما مطمئن باشید ما به حرکت خودمون ادامه می دیم. حالا شده با بیست تا پست در ماه یا حتی شده با یک پست.

وبلاگ "دانشجویان مهندسی شیمی ۸۵ دانشگاه خلیج فارس بوشهر" رو نگاه کنین. اصلا اسم من تو ۱۰ تا پست آخر، جز نویسنده ها نیست!!!


عافیت باشه!!!

این پستی که می ذارم حاصل تحقیق خودمه از منابع مختلفی که خوندم یا چیزهایی که شنیدم. تو این متن های "آیا می دانید؟" حتما دیدین که نوشته: "وقتی که عطسه میکنید مردم به شما «عافیت باش» می گویند، چرا که وقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد." 

عطسه، فرایند پیچیده ای هست که تا تمامی اعضا و جوارح انسان در صحت و سلامت کامل نباشند، انسان نمی تونه عطسه کنه. از همین رو در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم هست که هرکسی عطسه می کنه، تا چهل روز به مرگ طبیعی نخواهد مرد.

زمانی که آدم و حوا هم در روز اول هم خلق شدند، از نوک پا تا نوک بینی آنها تکمیل شد. سپس به نشانه ی صحت و سلامت، عطسه کردند و به شکرانه ی این سلامت، "الحمدالله" گفتند. زمانی هم که انسان ها در قیامت برانگیخته می شن، دوباره از نوک پا تا نوک بینی، تکمیل می شن. به همین خاطر به ما توصیه می شه که بعد از هر عطسه، الحمدالله بگیم تا انشاالله در اون روز هم این ذکر رو از یاد نبریم.

در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم هست "هرگاه كسي عطسه كرد، حمد خدا گويد و كسي كه بر او مي‏گذرد، براي او طلب رحمت كند و عطسه‏كننده نيز در پاسخ، هدايت و عاقبت به خيري را طلب كند. همچنین در روایتی دیگر از این بزرگوار هست که، عطسه كردن مريض نشانه سلامتي و آسودگي بدن است.

این نوشته حاصل شنیده ها و مطالعات من در مورد عطسه بود. خیلی دوست دارم تا با یه پزشک هم در این مورد صحبت کنم و اطلاعات خودمو در این زمینه تکمیل کنم.

تو آیا می دانید ها در مورد عطسه، یه همچین اطلاعاتی هم هست:

آیا می دانید عطسه در هنگام خارج شدن از دهان، سرعتی بالغ بر ۱۰۰مایل بر ساعت داره؟

یا  این که آیا می دانید نمی تونین با چشم های باز عطسه کنین؟؟؟

اگه شما هم در مورد عطسه چیزی می دونین بگین.


آقوی همساده ...

حیفم میاد یک کم در مورد کلاه قرمزی ۹۱ننویسم که به گفته ی خیلی ها جز موفق ترین کارهای نوروز ۹۱ بود. به نظر خود من، شخصیت جدید "آقوی همساده" یکی از شخصیت های جالب امسال بود. یه آدم شیرازی که وقتی بهش محبت می شد، له له بود و خیلی داغون می شد. اما وقتی که مورد نا مهربونی ها قرار می گرفت و بهش سخت می گذشت، بدنش حال می اومد. شخصیتی که نه به خاطر این که همسایه ی آقای مجری ایناست بهش می گن: همساده. بلکه چون اسمش همه و فامیلش ساده. شخصیتی که انقدر که تو کما رفته رو اگه بخوایم حساب کنیم یه ۲۰۰ - ۳۰۰ سالی باید عمرداشته باشه. شخصیتی که از گردن به پایین رو به خاطر این که ۳ سال تو آب دریا بوده، نداره و ... دیدن مجموعه ی کلاه قرمزی نود و یک رو به همتون توصیه می کنم. زحمت دانلودشم نکشید. خودم تمام قسمت هاشو دارم. تازه ام پی تیری هم نیست. دو تا عکس پایین هم تقدیم به دوستانی که با هم تو اتاق، این سریالو نگاه می کردیم. اما این هفته به خاطر غیبت من، سوتشون کور شد.

آقوی همساده

جیگر. یکی دیگه از شخصیت های جدید و جالب کلاه قرمزی ۹۱

پیرو نظر خوانندگان وبلاگ، این عکس در ساعت ۳ و ۵۷ دقیقه ی بامداد به این پست اضافه شد.