چقدر به هم بدهکاریم ؟

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی.می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند.

می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان.
یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم.
٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم.
می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد.

خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد... حالا من 
١٠٠ به شما بدهکارم!"
تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.
انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است.
 لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!

از بچه ها چه خبر؟؟؟

سلام. سلام. صد تا سلام.

حالتون خوبه؟؟؟ شما همین طوری که درین این مطلب رو می خونین، با صدای بلند می گین: بععععله...

خوب خدا رو شکر...

خیلی وقت می شد که دست به صفحه کلید نشده بودم تا نوشته هامو تایپ کنم. حالا بعد چند وقتی گفتم یه پست توی وبلاگ بذارم تا یه کمکی، از همدیگه با خبر بشیم.

پنجشنبه ی این هفته، یعنی همین دیروز، به لطف وجود خانم امیدی در گروه ما، قرار بود تا به بهانه ی  تفریح، دور هم جمع شدن دوباره ی گروه به یاد ماندنی "طراحی فرایند ۹۰ سمنان" رو ببینیم و به یه پارکی، جایی توی تهران بریم و تجدید خاطره کنیم. همین شد که خانم امیدی، مسولیت اطلاع رسانی به نصفه ای از بچه ها رو به من محول کردند. من هم یه سری هماهنگی با اون گروه محول شده به خودم انجام دادم. اما...

مصطفی اولین نفری بود که اکی روبه من داد و گفت که عاشقتممممممممممممممم. هر جا باشه، من میام.

مهدی هم از اونجایی که پنجشنبه ها تهران کلاس داره، آمادگی خودشو برای حضور توی این تفریح اعلام کرد.

خانم ترامشلو، بعد از پیامکی که برای ایشون فرستادم، گفتن: "خیلی، خیلی، خیلی دوست دارن که دوباره بچه ها رو ببینن." حتی خودشون می خواستن یه همچین برنامه ای رو تدارک ببینن. اما الان مشهد هستن. می خواستن اگه می شه، زمانش رو تغییر بدیم.

آقا محمودی می گفتن: " اگه می شه زمان رو تغییر بدیم تا ایشون هم بتونن با خانمشون بیان."

امیری هم که شیرازه و می گفت که الان نمی تونه بیاد تهران. البته امکان این که پنجشنبه ی این هفته خودشو به تهرون می رسوند، بود.

خانم اسکندری هم می گفتن اگه می شه عصر پنجشنبه یا جمعه بریم. صبح رو نمی تونستن بیان.

خلاصه...

گروهی که به من محول شده بود نتیجه ی کاریش به این جا ختم شد که اگه می شه، در همین نزدیکی ها تاریخی رو به عنوان تاریخ جدید این گردهمایی!!! اعلام کنیم و البته ما هم قبول کردیم...

خانم امیدی از گروه شما چه خبر؟؟؟

روبروی همین ایستگاه مترو قرار بود که دوباره طراحی فرایند ۹۰ دور هم جمع بشه که...

البته عکس برا شبه ها. ما قرار بود صبح اینجا باشیم.

تولدت مبارک

سلام

انشاالله که حال همتون خوب باشه...

آقای ایمان امیری، تولدتان مبارک.

 

ایمان اگه دوست داشتی، برای تجدید خاطره هم شده، یه نگاهی به دو تا لینک پایینی (مخصوصا دومی) بنداز...

لینک شماره ی ۱

لینک شماره ی ۲

تکذیبیه با چاشنی جدی

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه...

کمتر پیش می آد چند روزی به وبلاگ سر نزنم. این اتفاق زمانی می افته که یا اینترنت نداشته باشم یا این که سرم انقدر شلوغ باشه که ...

هر دوی این موارد هم به ندرت اتفاق می افتن. اما حالا که بعد از چند وقتی یه پست حاشیه ساز توی وبلاگ گذاشتم، یکی از این موارد رخ داد و من دو روز نتونستم به وبلاگ سر بزنم...

بعد دو روز که به وبلاگ سر زدم، دیدم پست آخرم چه پرنظر شده و چه شایعاتی پشت سرم ساخته شده...

مصطفی جان تو عروسی رو هم به این زودی پایه ریزی کردی؟؟؟

این تنها یه پست بود و دیگر هیچ...


ممنون دوستان

قبل از هر چیز باید از تبریکاتون بابت شایعه ی ایجاد شده در وبلاگ تشکر کنم. از همتون ممنونم...

در ضمن از دوست خوبم محمد مهدی که تولد منو از یاد نبرده بود و با یه خاطره ی جالب، من و خانوادمو خندوند، تشکر می کنم.

 ممنون خانم جان بک لو بابت آرزوهاتون برای من. نه بابا! خبری نیست.

ممنون رهگذر.

ممنون مصطفی. دستت درد نکنه.

ممنون ایمان.

خیلی ممنون خانم امیدی. من هم برای شما لحظاتی شاد رو آرزو دارم.

ممنون خانم طبایی. آرزوی بهترین ها، بهترین آرزو ست.

سلام آقا محمودی عزیز. نه بابا...

ممنون خانم معرب. یکی از دوستام برام فرستاده بود: "دنیا را شاد شاد و شادی را دنیا دنیا، برایت آرزومندم."

ممنون خانم نجان. امیدوارم شما هم همیشه شاد باشین.

این گل های قرمز هم تقدیم به همتون

تولد با چاشنی طنز

کم اتفاق می افته ولی حتما یک بار تجربه شده. اولش دست خودت نیست شاید اینطوری شروع بشه بین یک جمع شلوغی و فقط گوش میدی . در گذر هزاران واژه از این محیط، حرفی به گوشت می رسه روی ذهنت می نشینه و ممکنه این شیب تند تو را به یک خاطره تلخ یا شیرین برسونه.

بعضی از آدم ها دارای این خصلت هستند که خاطرات ریز و درشت، زیاد و ماندگاری در ذهن اطرافیانشون درست می کنند که یاد آوریشون خالی از لطف نیست.

اینطور روایت شده است:

اندر احوالات آن فرزانه جاهد عالم به ظاهر عابد، شیخ میرزا حامد کاتب چنین آمده است. که روزی اندر مجلسی فرود آمد و یگانه روزگار، کمال الغیب را مستغرق مکاشفه بدیدی چونانکه به هر آنچه پیرامونش می گذشتی هیچ التفات می نکردی و در آینه عبرت روزگار که لپ تاپش خوانندی مستغرق بودی.

تحمل این حال بر شیخ ما گران آمدی بگفتا: یاکمال  پاسخ نشینید  دگر بار گفت:یا کمال پاسخ شنید: بلی یا شیخ

شیخ فرمود: این تو را دلنشین تر نبودی که یک پا نداشتی ولی چون حقیر به کمال می بودی.

باری کمال از بحر استغراق به در آمدی و بگفت:مرا حتی میل آن بودی که یک دست و یک پا نداشتی چو شما به کمال می بودمی.

شیخ ما چون چنین عظمتی بدید گریبان چاک داد و خرقه درید و از پی اش مریدان نعره ها زدند و آنقدر زمین گاز بگرفتندی که هاردشان بپوکیدی!

همه ی اینها بهانه ای بود برای تبربیک تولدت

تولدت مبارک مهندس حامد کریمی

احادیث جالب امام صادق(علیه السلام) درباره ازدواج

امام صادق (علیه السلام) فرمود: دو رکعت نماز مردی که ازدواج کرده، بر نماز شب و روزه مرد مجرد برتری دارد.

آیات قرآن و روایات اهل بیت (علیه السلام) به شدت ازسخت گیری بی جا درمعیارهای ازدواج پرهیز داده اند، زیرا به ترویج فساد در جامعه وابتلاء جونان به آسیبهای روانی حاصل از سرکوب غرایز طبیعی منجر می شود.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: مردی نزد پدرم آمد، پدرم به او گفت: آیا همسرداری؟ گفت: نه، پدرم گفت: من دنیا وآنچه درآن است را با یک شب بودن با همسر عوض نمی کنم. سپس فرمود: دو رکعت نماز مردی که ازدواج کرده، بر نماز شب و روزه مرد مجرد برتری دارد. سپس پدرم 7 دینار به او داد و گفت: با این مبلغ مقدمات ازدوج را فراهم کن، آنگاه پدرم افزود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: تشکیل خانواده دهید ( ازدواج کنید که رزق و روزی شما افزون شود).
وساطت در ازدواج
درسوره نورآیات 32 و 33 قرآن مجید خداوند می فرماید: دخترها وپسرها مجرد را و غلامان وکنیزان خود را که شایسته باشند، همسر دهید. اگرتنگدست باشند، خدا به کرم خود توانگرشان خواهد ساخت که خدا گشایش دهنده و داناست، آنان که استطاعت برای ازدواج ندارند باید پاکدامنی پیشه کنند تا خدا از کرم خویش توانگرشان گرداند.
امام صادق(علیه السلام) می فرماید: هر که دختر یا پسر مجردی را همسر دهد، خداوند در روز قیامت با دیده رحمت به او می نگرد.
امام صادق(علیه السلام) فرمود: پیامبر (صلی الله و علیه آله) می فرماید: ازدواج کنید و مجردان را نیز همسردهید. آگاه باشید بهره مسلمان آن است که مالی را جهت ازدواج فرد مجردی هزینه کند. هیچ چیز نزد خداوند عزوجل محبوب تر از خانه ای که با ازدواج آباد شود، نیست. سپس امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداوند عزوجل در مورد طلاق هشدار داده و مکرر این هشدار را بیان فرمود و این به دلیل نفرت او از طلاق بود.
صفات زن شایسته
امید است که اگر پیغمبر، شما را طلاق داد خدا زنانی بهتر از شما به جایتان با او همسر کند که همه، مسلمان وبا ایمان، خاضع، اهل توبه و عبادت و رهسپار طریق معرفت باشند، چه باکره و چه غیر باکره ( بیوه یا مطلقه).
امام صادق(علیه السلام) به داوود کرخی هنگامی که قصد ازدواج داشت، فرمود: بیندیش وجودت را کجا قرار می دهی؟
زن قید و بند زندگی است، پس دقت کن که خودت را به چه چیز مقید می سازی، برای زنان سنجش نیست، نه برای خوبان آنها و نه برای بدان آنان. زنان خوب را با طلا و نقره نیز نمی توان سنجید، زیرا از طلا و نقره برترند و زنان بد را با خاک هم نمی توان ارزش گذاری کرد که خاک از آنها بهتر است.
اگر مرد با زن به خاطر زیبایی یا ثروتش ازدواج کند به همان واگذار شود واگر با زن به خاطر دینش و فضائلش ازدواج کند، خداوند زیبایی و ثروت را روزیش گرداند.
ارج نهادن به ایده جوان درازدواج
شخصی گوید: به امام صادق(علیه السلام) گفتم: می خواهم با زنی ازدواج کنم و پدر و مادرم می خواهند زن دیگری را به ازدواج من درآورند، امام (علیه السلام) فرمودند: با کسی که خودت می خواهی ازدواج کن و با آنکه پدر و مادرت می خواهند ( و تو مایل نیستی) ازدواج مکن.
عشق و احساس متقابل زن و شوهر
امام صادق (علیه السلام) فرمود: بهترین زنان شما با محبت ترین زنان نسبت به شوهرانشان و مهربان ترین مادران نسبت به فرزندانشان هستند آنهایی که در امور جنسی مطیع همسران شان هستند و دربرابر دیگر عفیفند.
زن در روابط میان خود و شوهرهمدلش، از سه خصلت بی نیاز نیست که یکی از آن سه، اظهار عشق به شوهر با دلربایی است.
هرگاه عشق و علاقه مردی به همسرش زیاد می شود برایمان او افزوده می شود و هرکس محبتش نسبت به ما اهل بیت زیاد شود، محبتش نسبت به زن و همسر زیاد می شود.
حسن معاشرت متقابل زن و شوهر
امام صادق(علیه السلام) فرمود: شوهر درروابط میان خود وهمسرش به سه چیز نیاز دارد: مدارا و خوش رفتاری با زن، تا همراهی، محبت و علاقه زن را جلب کند. خوش اخلاقی با زن، با بدست آوردن قلب و پیراستن ظاهری اش در مقابل دیدگان و گشاده دستی با او، زن نیز در روابط خود با همسرش به سه ویژگی نیاز دارد: خود را از هر پلیدی دور نگه دارد تا آنجا که شوهرش درهر حالتی خوش یا ناخوش به او اطمینان کند و متعهد بودن زن تا به هنگام خطا، شوهر به او توجه کند. اظهار عشق و علاقه به همسرهمراه با دلربایی وظاهری جذاب دربرابر دیدگان او انسان درخلال برآوردن نیازهای منزل و عیال به سه چیز نیازمند است، حتی اگر آن چیزها با طبع اوسازگار نباشد با یکی از آنها معاشرت نیکوست. خداوند رحمت کند مردی که روابط میان خود و زنش را نیکو قرار می دهد.
نهی از بد رفتاری شوهر با زن
به امام صادق(علیه السلام) عرض شد، مردی به زنش گفت تو هنگام ازدواج با من دوشیزه نبودی، حضرت فرمودند: باید آن مردی به دلیل تهمتی که به زن خود زده، کتک بخورد، سوال شد: ولی مرد سخن خود را دوباره تکرار کرد. حضرت فرمودند: این مرد کتک می خورد به میزانی که ادب شود نه آنکه حد بر او جاری شود. این عمل صورت می پذیرد تا شوهر، همسر با ایمان خود را با تهمت زدن، آزار نرساند.
نهی از بد رفتاری با شوهر
امام صادق (علیه السلام) فرمود: سه چیز زندگی را تیره و تار می کند، سلطان ستمگر، همسایه بد، زن بد دهان و فحاش.
شومی وبدی درسه چیز است: که یکی از آنها زنی است که مهریه اش زیاد باشد و نسبت به شوهرش بد رفتاری کند.
نقش زن و شوهر در پوشاندن عیوب و آراستن یکدیگر به جمال باطنی
امام صادق (علیه السلام) فرمود: پنج خصلت است که هر کس یکی از آنها را نداشته باشد پیوسته در زندگانی کمبود دارد، عقلش از میان می رود و قلبش مشغول می شود، یکی از آنها وجود همدم و همراه مناسب است. راوی گوید گفتم: همدم همراه کیست؟ آن حضرت فرمودند: زن صالح( شایسته).
امام صادق(علیه السلام) فرمود: علی و فاطمه دو دریای عمیق از علم هستند.
زن وشوهرها در بهشت
هم و ازواجهم علی الارائک متکئون سوره یس آیه 56
ایشان همراه به همسران خود ( در بهشت) در سایه هستند وبر سریر ها تکیه زده اند.
کسانی که خود و همسران شایسته آنان داخل بهشت می شوند و ملائکه نیز از هر دری برآنان وارد می شوند، درحالی که می گویند: سلام بر شما به سبب صبری که کردید، پس خوب خانه آخرتی نصیب شما شد. (سوره رعد آیه 24 و 23)
امام صادق(علیه السلام) فرمود: هنگامی که مومنان در آستانه درها (مواقف قیامت) محاسبه می شوند، همسرانشان در انتظار آنها هستند همان گونه که دردنیا در آستانه در، منتظر آنها بودند. پس فرستاده ای به زنان بشارت می دهد و می گوید: به خدا قسم فلانی از حساب معاف شد. زنان می گویند: به خدا؟ پس گفته می شود: به خدا او را دیدم که از حساب معاف شد و هنگامی که نزد همسران شان می آیند آنها به او تبریک گفته، می گویند: در دنیا کسی جز ما استحقاق اینکه خانواده تو باشد را نداشت.
منبع: جهان نیوز

دعوت به همکاری برای شرکت در همایش

با سلام...

برای ورود به سایت همایش، اینجا را کلیک کنید.

آمادگی هر گونه همکاری و مشاوره در پروژه های شما را داریم.

بدین منظور، می توانید با آدرس میل Hamed_karimi_che@yahoo.com مکاتبه کنید...

خطر ویروس...

بچه ها یه چند وقتیه که تو محیط میل، میل هایی با عنوان های hey یا hi از طرف دوستان برای من میاد. بالطبع از طرف من هم این میل ها برای این افراد فرستاده می شه... مواظب این میل ها باشید. این میل ها، خطر ویروسی کردن کامپیوتر شما رو در بردارند. مواظب باشیننننننننننننننننننننن...

 

داستانی از پائلو کوئیلو

در فولكلور آلمان ، قصه اي هست كه این چنین بیان می شود :

مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده. شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد. براي همين، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد. مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند، پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد، تبرش را پيدا كرد. زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود، حرف مي زند  و رفتار مي كند.

همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که

ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم...

ولادت پیامبر مهربانی ها (ص) و امام صادق (ع) بر شما مبارک باد...

امشب سخن از جان جهان باید گفت

توصیف رسول انس و جان باید گفت

در شام ولادت دو قطب عالم

تبریک به صاحب الزمان باید گفت

میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق(ع) مبارک...

 

إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا

خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى‏فرستند اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر او درود فرستيد و به فرمانش بخوبى گردن نهيد.  (سوره ی احزاب، آیه ی ۵۶)

عزیزترین بخش زندگی

بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید. شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد اما درعین حال می خواهد کودکش را بکشد، تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت وفراوانی رابه زندگی او ارزانی دارد شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد شیوانا تبسمی کرد و گفت : اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست چون تصمیم به هلا کش گرفته ای عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! زن کمی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!

 

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم

كسی كه به او اعتماد داریم عمری فریبمان داده است...

در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد

و

آن آگاهی‌ است

و

تنها یک گناه

و

آن جهل است.

انتخاب واحد

سلام دوستان

امیدوارم حال همگی خوب باشه و ایام به کام...

زمان انتخاب واحد ورودی 90 طبق جدول زمان بندی، چهارشنبه بوده و برای اونایی که انتخاب واحد نکردن تا فردا (جمعه 91/11/6) تمدید شده.

اطلاعیه زدن دانشجوهایی که پایان نامه رو ترم پیش برداشتن، باید دوباره این ترم این درس رو بردارن.

موفق باشین...


http://upload.tehran98.com/img1/wv56mityj6146w0k1zti.png


پیـغام گیر تلفن برخی شاعـران ایـرانی !



زنگ زدن توی این روزها فقط برای مسائل کاری نیست و در اکثر مواقع از سر دلتنگیه و به نوعی یاد کردن از دوستان و رفقا به حساب میاد. هرچند بعضی وقت ها با صدای پیغام گیر مواجه می شیم که میگه : لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید ... اما تا حالا هیچ فكر كردید اگه زمان شاعرای قدیمی تلفن و پیغام گیر وجود داشت، شاعرا واسه پیغام گیرشون چه متنی رو میذاشتن؟! هرچند این مطلب برای خیلی از شما دوستان شاید چیز جدیدی نباشه ولی مرور دوباره اش هم خالی از لطف نیست.


پیغام گیر تلفن حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!


پیغام گیر تلفن سعدی :

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر تلفن فردوسی :

نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر تلفن خیام :
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر تلفن مولانا :

بهر سماع از خانه ام رفتم برون، رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!


پیغام گیر تلفن بابا طاهر :

تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !


پیغام گیر تلفن منوچهری دامغانی :

از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!


پیغام گیر تلفن نیما (در خانه ای که در یوش بود) :

چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر تلفن نیما (در زمانی که در تهران زندگی می کرد) :

آی آدم ها!
كه اندرپشت خط
در انتظار پاسخی هستید !
یك نفر هم، اینك اندر خانه ی ما نیست!
كه پاسخ گوی الطاف شما باشد.
اگر با دست و پای دائم از چنگ فضای سرخ ناامنی
و این دریای تندوتیره و سنگین كه می دانید
رها گشتم
و سوی خانه برگشتم
سلامی گرم خواهم داد در پاسخ
محبت های بسیار عزیزان را...


پیغام گیر تلفن شاملو :

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تانگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر تلفن سایه :

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر تلفن فروغ :

نیستم... نیستم... اما می آیم... می آیم... می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم. می آیم. می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد ...

پیغام گیر تلفن شاعران شعر نو :

افسوس می‌خورم
چون زنگ میزنی
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را
بعد از صدای بوق
برگو پیام خود
من زود می‌رسم
چشم انتظار باش ...


صندلی داغ شماره ی 3 (خانم اسکندری)

سلام به همه ی دوستان

این هم همون صندلی داغیه که دیشب قولشو داده بودم. یک صندلی داغ جالب و مهیج. من هم مثل همه ی شما نظرمو در قسمت نظرات به زودی خواهم نوشت. اما فقط همینو بگم که به نظر من که خیلی عالی شده. بخونینش...

۱. یه بیو گرافی اولیه از خودتون بگید.

سلام علیکم یا ایهاالطراحی الفرآیند العلاف  ندا علی اسکندری. متولد ۱۳۶۲ از تهران. اصالتا آذری زبان هستیم. زبان آذری رو متوجه می شم ولی خوب نمی تونم صحبت کنم و همیشه آرزوم این بوده که اجداد گرامی هیچ وقت تهران نیومده بودن و من توی کوه و دشت زندگی می کردم واون وقت به قول شاعر می تونستم بگم که: ساده بگم ساده بگم بوی علف می داد تنم (شعر مردمو تحریف کردم)

۲. خانم اسکندری الان مشغول چه کاریه؟

کارای پایان نامه رو با سرعت لاک پشت جلو می برم و یه کا ر پاره وقت.

۳. دلتون برای کدوم از بچه ها بیشتر تنگ شده؟

طراحی فرآیند ۹۱ دانشگاه سمنان، می شناسین؟

۴. بزرگترین فرصتی که توی زندگیتون از دست دادین، چی بوده؟

شکر خدا تا حالا پیش نیومده.

۵. وقتی بهتون می گن خانم مهندس، چه حسی دارین؟

نمی دونم چرا، ولی خیلی بدم میاد.

۶. بهترین کادویی که گرفتین چی بوده و از کی گرفتین؟

ماکارونی  حدس بزنین از کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۷. طولانی ترین روز زندگیتون کی بوده؟

معمولا روزای بد آدما جزء طولانی ترین روزای زندگی شونه که من تابستون امسال تجربه کردم.

۸. دوست دارین جای کدوم شخصیت کارتونی بودین؟

بامزی

۹. وقتی عصبانی می شین چی یا کی یاچه کاری بهتون آرامش می ده؟

وقتی عصبی می شم کاری نمی کنم.فقط سکوت. گاهی تا دو سه روزم طول می کشه.

۱۰. بهترین خبری که دوس دارین بشنوین چیه؟

انا مهدی...

۱۱. از چه چیزی خیلی متنفرین؟

دروغ

۱۲. چه غذایی رو بهتر از همه درست می کنین؟

من کلا خوب آشپزی می کنم (اعتماد به نفسم نداریم که)  ولی قورمه سبزی رو چون خیلی دوست دارم بیشتر تو درست کردنش دقت می کنم.

۱۳. بزرگترین آرزوتون چی بوده یا هست؟ بهش رسیدید؟

شفای پدرم...

۱۴. بین حیوونا از کدوم خوشتون میاد؟

اسب. (اگه سفید و بالدارم باشه که چه بهتر) البته قراره تو مهریه م باشه

۱۵. خنده دار ترین شیطنتی که انجام دادین چی بوده؟

اصفهان که بودم رییس دانشگاه اومده بود خوابگاه برای سخنرانی، کفشاشو بردم انداختم توی محوطه بعدش اومدم اتاق،نمی دونم چقدر دنبالش گشتن چون چند ساعت دیگه که رفتم نه رییس بود نه کفشاش 

۱۶. دوست دارین تا چند سالگی عمر کنین؟

تا وقتی که نبودنم بهتر از بودنم باشه.

۱۷. این جمله رو کامل کنید: مهم ترین وظیفه ی هر انسانی در زندگیش اینه که ... طوری زندگی کنه که دیگران از دستش و زبانش در امان باشن.

۱۸. اگر آخرین بازمانده ی زمین باشین، چه کار می کنین؟

چون می دونم اون موقع امنیت دارم تو یه جاده تو شب تا هر جا که دلم بخواد رانندگی می کنم همراه با گوش دادن به موسیقی قدیمی.

۱۹. بعد از شنیدن این کلمات چه چیزی به ذهنتون می رسه؟

فرشاد ورامینیان..هیدرات گازی 

 بانو فرنگیس ...خیلی دوسش دارم 

 خانم نجان ...گربه (اگه گفتین چرا؟)

 دانشگاه سمنان...خوش گذشت 

 مهندسان جوان...سرخوش و...

۲۰. و اما حرف آخر.

برای همتون آرزوی سلامتی و سعادت دارم و اینکه (اینو با تمام وجودم می گم)قدر بابا ومامانتونو بدونین. تا وقتی هستن نمی دونیم چه نعمتی رو خدا به ما داده ولی وقتی از دست می دیم تازه ای کاش ها مون شروع می شه.

این نظرههههه یا نظرههههه؟؟؟ شاه نظرههههه...

یه سلام خیلی بلندددددددددددددددددددددددددددد به همه ی بچه های طراحی فرایند. روی کلمه ی همش تاکید دارم. من مثل پدری می مونم که دوست ندارم سر سفره که می شینم یکی از بچه هام نباشه... تو رو خدا کجا همچین مدیری!!! دیده بودین؟؟؟ ها؟؟؟

وجدانا ایول دارین. امروز یه تلگراف برام اومده بود که کشتی وبلاگ ما زمانی که داشته با این سرعت حرکت می کرده، بادش زده یه کشتی دیگه رو که اگه اشتباه نکنم اسمش تایتانیک بوده، غرق کرده. شنیدم می خوان از این ماجرا یه فیلمی هم درست کنن. قبل از هر چیز از اون کارگردانی که می خواد این فیلمو بسازه می خوایم که ...

یه تشکر داشته باشم از میلاد که الحق و الانصاف پست به موقعی رو گذاشت... لا اقل آرزوی قلبی هممونو توی این پست بیان کرد. ما هم آرزوی فرج رو از خداوند منان داریم...

نمی دونم چرا انم امیدی با خوندن پستتون یه جوری شدم... چه جوری شدمم رو هم نمی دونم چرا نمی تونم توضیح بدم. اما یاد یه جمله هم افتادم...

وقتی به دنیا آمدیم، ما گریان بودیم و جمعی از به دنیا آمدن ما خندان بودند...
به امید این که روزی که از دنیا می رویم ما خندان باشیم و جمعی گریان...

ممنون خانم امیدی بابت پستتون.

جمله رو خودتونم می تونین ویرایشش کنین...

من تو این مدتی که تو  دو تا وبلاگ بودم، تا حالا ۱۲ تا پست صندلی داغ رو آماده کردم و خوندم. این صندلی داغ ها مثل هر چیز دیگه ای می تونه قوی و ضعیف باشه که حالا عوامل مختلفی می تونه روی جذابیت این پست ها تاثیرگذار باشه. سوال های جذاب، جواب های جالب، سبک نوشاری و ...
این ها رو گفتم تا بگم فرداشب یکی از بهترین صندلی داغ هایی رو که تا حالا خوندم، حدود ساعت های ۹ شب روی وبلاگ قرار می دم. وجدانی می گم خیلی خیلی جالب شده...

اللهم عجل لولیک الفرج...

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

                                     تو بهونه هر عاشق واسه زنده موندنی

....

آغاز ولایت منجی عالم بشریت و منتقم خون شهدای کربلا حضرت مهدی (عج) رو به همه دوستان گلم تبریک میگم. امیدوارم هرچه زودتر خدا زمان ظهور ایشون رو برسونه و دنیا رو پر از عدل و داد کنه.

دعا فراموش نشه...

اللهم عجل لولیک الفرج

به اندازه یک مجلس ختم،دوستانی دارم


چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای،
همه از خوبی من میگفتند
ذکر اوصاف مرا،
که خودم هیچ نمی دانستم.

نگران بودم من،
که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در ا
يستاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است.

دست تان درد نکند،
ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود،
کجی روبان هم،
ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم
و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلان،
که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه،
ما چه فامیل عظیمی داریم.

رخصتی داد حبیب،
که بیایم آنجا
آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را میدیدم
همه آنهایی،
که در ایام حیات،
نمی دیدمشان
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست.

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
وز همه خوبیهام
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم."

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
  من به اندازه یک مجلس ختم،
                                                  دوستانی دارم!