موازی باشیم

اگر هم من یک خط بودم، هم تو،

______

______

   دوست داشتم با هم موازی باشیم.

   نزدیک­ترین خط­ها به هم خط­های موازی هستند.

   تعجب نکن. درست است که دو خط متقاطع در یک نقطه­ی پر از هیجان و خاطره به هم می­رسند؛

   ولی چه نزدیک شدنی؟

   آن نقطه سریع طی می­شود و خط­ها به سرعت از هم دور و دورتر می­شوند.

   من دوست ندارم فقط از هم عبور کنیم.

   دوست دارم با هم و همواره عبور کنیم؛ به موازات هم.

   هیچ کس نمی­داند در نقطه تلاقی خط­ها چه اتفاقی می­افتد. آیا در آن لحظه وجود دو خط یکی می­شود و در لحظه بعد دوباره دو تا می­شوند؟ آیا یکی از روی یکی دیگر می­پرد و آن نزدیک شدن جز دورخیزی برای دورتر پریدن نبوده است؟ آیا یکی برای لحظه­ای در دیگری محو می­شود ولی آن یکی یا همین یکی ظرفیت این امحا را نمی­دارد؟ آیا یکی پایش را روی آن یکی می­گذارد و با خشونت و شاید هم با محبّت از روی او می­گذرد؟

   هر چه هست چون یک لحظه بیشتر نیست در یاد هیچ خطی نمانده است که برای­مان تعریف کند. فقط در یادها مانده که حاصل تلاقی خط­ها زاویه­ای­است، با دو دنباله­ی تا بی­نهایت گریزان از هم.

   اما موازی­ها هیچ وقت از هم دور نمی­شوند. همیشه در نزدیکی هم می­مانند.

بی تو.........

تازگی ها یاد گرفته ام که فقط زیر پایم را نگاه نکنم . بالاتر ها را هم می بینم! سقف را چراغهای اتاق را .. ستاره ها را .. ماه را .. و آن دور دور ها ... جایی بالاتر از خانه ی ماه تو را..!!
این روزها آنقدر بزرگ شده ام که حالا دیگر می توانم بیشتر از تعداد انگشتان دست و پایم بشمارم.. دیگر برای هر کار کوچکی چشمهایم را بخدا نمی دوزم . عادت کرده ام دستهای خالی خودم ر ا هم ببینم !!!
می بینی چقدر بزرگ شده ام؟!!!!!!!!
صیر کن؛ بزرگتر از این هم خواهم شد!!!!
رد پایت را این روزها در ناخوداگاه مغزم می بینم ! تو که نیستی چهار ستون زندگیم لنگ می زند!
" دیروز آفتابگردانی را دیدم که خوشحال به خورشید چشم می دوزد غافل از اینکه زمین خورشید را برای آفتابگردان دیگری می چرخاند !!"
از همین لحظه گریه را شروع می کنم!!!! آنقدر راههای رفته ات را نگاه کرده ام که چشمانم تار شده است . می بینی ؟! به اندازه ی وسعت  این کوچه ها کسی می رود و کسی بر نمی گردد!!!! من از کجای این جهان سر در بیاورم بی تو؟! من که قیامت نشده به پا خواسته ام ؟!
اینها بهانه ی خوبی است برای گریه کردن من!!!
این روزها کسی در دفتر شعرم قدم می زند که پاهایش شبیه پاهای توست!
باورت نمی شود که چقدر گم شده ام در تو!!! در رفتنت و نبودنت!!! از امروز تیتر تمام روزنامه ها را ورق بزن تا ببینی مفقود شدنم را در ته نوشته های مجرب ترین شاعران و نویسندگان جهان...
لطفا یکی جلوی زبان مرا بگیرد که با هر چرخشش حرفی دارد برای نگفتن .
لطفا یکی مرا به خانه ام ببرد ! شما که نمی خواهید من در کنار خیابان بمیرم ؟!!!
وقتی که داشتی می رفتی ... یادم رفت بگویم که در آخرین لحظه نگاهت آنقدر سرد بود که آتش دوزخ را خاموش کرد تا آدمها بی خیال هیچ خدایی گناه بکارند و تنهایی درو کنند !
و تو وقتی داشتی می رفتی یادت رفت به من بگویی در این سرزمین زخمها ... در مسیر رودخانه ها به خانه می رسند، بی اسب .. بی تفنگ.. آتش سکوت را در شقیقه ی بلوط ها می ترکاند باران....
تو رفتی و من تنها شدم.. مثل فعل مونث غایب .. , و من بی تو هیچ گاه فاعل نخواهم شد و از تنم تنهایی خواهد چکید.. تنهایی هوای دلم را سرد کرده است ! دلم دارد می لرزد از سرما .. از وحشت.. از تنهایی.... از وحشت سرمای تنهایی... بی تو انگار هزار پنجره از شب مرا به عمق کوچه ی بن بست پیوند می دهد!!!

خداوندا........

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم چه میخواهی تو از جانم ؟؟؟
مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ؟؟؟
خداوندا اگر روزی زعرش خود به زیر ایی ...
لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی
وشب اهسته و خسته ...تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز ایی
زمین و اسمان را کفر می گویی
خداوندا!
اگر در گرماخیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت بر کاسه ی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
! خداوندا
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
 چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .....

دلم تنگ است......

دلم براي کودک معصوم همسايه ميسوزد که کفش نو ندارد..

دلم ميسوزد که هنوز آنقدر بالغ نيست که بداند کفش نو نداشتن ارزش اشکهاي معصومش را ندارد...

دلم براي پيرمرد کارگر همسايه هم ميسوزد که هر چقدر هم جان ميکند باز لبخند رضايت را در چشمهاي فرزندانش نميبيند....

دلم براي پدر ان کودک معصوم همسايه هم خيلي ميسوزد ..ميدانم که با چه سختي نظاره گر اشک کودک معصومش به او قول سالي ديگر را ميدهد...دلم ميسوزد...

دلم براي کودک شيک پوش پول هدرده همسايه هم ميسوزد که نميداند شايد کمي لطفش  بتواند لبخند رضايت بر لب کودک معصوم همسايه بنشاند...دلم براي پدر آن کودک شيک پوش همسايه هم خيلي ميسوزد ...پس چه وقت ميخواهد به فرزندش لطيف بودن بياموزد؟؟

کاش خداي من ميگفتي..

آن کودک ..آن پيرمرد ...آن پدر و... آيا چه تقصيري دارند که آن پدر و کودک بي غمش ندارند؟؟؟؟اگر قرار است که با آمدن عيد ،اشک کودک همسايه بغلتد...پيرمرد همسايه کمرش خم شود زير بار زندگي...پدر کودک همسايه هم دلش بيصدا بشکند و هنوز کودک شيک پوش لطيف نشده باشد...

من از آمدن اين عيد بيزارم

اگر قرار است با آمدنش يکي بخندد و ديگري بگريداي کاش هيچوقت نيايد چقدر دلم ميسوزد براي غم انسانهايي که از انسان بودن خويش خسته اند.براي آنها که اگر دلي مانده باشد برايشان.. زير بار سنگيني زنده بودنشان شکسته است...شايد اگر تنها کمي لطف به ميان بيايد ،بتوان لبخند همه را با هم داشت..اما....

چقدر دور است روزي که همه مان لطيف باشيم...

بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت  میشه!!...!!

 

بدون شرح........

عشق جوان به دختر پادشاه

 

http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2010/05/pesare_ashegh.jpg

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

شیطان آدم شد یا آدم شیطان؟

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط نهار و آرام لقمه برمیداشت…

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:…به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

 عرفان نظر آهاری

اثبات معادله جونز (درس طراحی تجهیزات)

سلام به بچه های طراحی فرایند 91 و البته 90.

برای دانلود اثبات معادله جونزاینجا کلیک کنید.

سال مار

سلاااااااااام به همه دوستام که مثل خودم هیچ وقت نیستن

در طالع بینی چینی، مار پس از اژدها آورده شده است، اما اهمیت آن به عنوان سمبل پرستش بسیار بالاتر از اژدها است. مار به معنای بدخواهی، شرارت، رمز و راز و همچنین تیزهوشی، غیب گویی، و توانایی تشخیص گیاهان مختلف است.

افرادی که در سال مار به دنیا آمده اند، معمولاً افرادی خوش اخلاق هستند که قدرت ارتباطی بسیار بالایی دارند. آنها سیرتی مهربان و بخشنده دارند اما گاهاً حسود و بدگمان می شوند. باید مراقب گفتگوهای خود با دیگران باشند چون ممکن است باعث از دست دادن دوستی هایشان شود.

با اینکه خیلی زوده ولی دوست دارم یکی از اولین نفراتی باشم که سال نو رو بهتون تیریک می گم.

سال نو همگی پیشاپیش مبارک

بهار را باور کن

 

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی
تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

سال نو...

سلــــــــــــــــــــــــــــام...

حال و هوای دم عیدتون چطوره؟

چه سوت و کوره این خونه؟ کاش میشد اینجا رو هم یه خونه تکونی اساسی کرد... شاید از این سکوت اومد بیرون و حال و هوای بهاری گرفت...

هرچند زمستون تازه یادش افتاده که خودنمایی کنه...ولی بازهم میشه صدای پای بهار و شنید...

جدی جدی سال 91 داره تموم میشه ها ...واقعا داره نفس های آخرش و می کشه...

مثل آبی که وقتی شما دست تون و تو یه جویبار خوشگل می کنین، از لای انگشت هاتون پر می کشه و میره...به همین سرعت و شدت داره تموم میشه...

و الان یه فرصت خوبی هستش که می تونیم هم به سالی که گذشت فکر کنیم و هم آرزوهای خوشگلی داشته باشیم و سنجاقش بکنیم به سال 92 که در راهه و می تونه نوید و مژده های خوبی داشته باشه واسمون...

یه نقطه سر خط جدی و فوق العاده تو راهه برای اتفاق های خوب...

مهندسان جوان ایشالا حال و هوای دلتون همیشه بهاری باشه...

امیدوارم جناب مدیر، قدم های نوروزی وبلاگ و راه اندازی کنن تا این کشتی ما یه تکونی بخوره...

راستی... تا شروع سال نو فقط  11 روز و 14 ساعت مونده...


http://upload.tehran98.com/img1/gzursybwdh81hnkfurk.jpg

سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای

نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای...

قرار نبوده...

قرار نبوده تا نم باران زد دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم...

قرار نبوده اینقدردور شویم و مصنوعی...
ناخن های مصنوعی...
خنده های مصنوعی...
آواز های مصنوعی...
دغدغه های مصنوعی...

حتما ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ نوردی مصنوعی در سالن میکنند به جای فتح صخره های بکر زمین.

هر چه فکر می کنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهای مان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاهها و مدرکهای ما رد بشود …

باید کسی هم باشد که گوسفند ها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند، با سوز هم بزند و عاقبت هم یکروز در همان هیأت چوپانی به پیامبری مبعوث شود...

یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند …

قرار نبوده این همه در محاصره ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی شک این همه کامپیوتر و پشت های قوز کرده ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...

تا به حال بیل زده اید؟
باغچه هرس کرده اید؟
آلبالو و انار چیده اید؟

کلاً خسته از یک روز کار یدی به رختخواب رفته اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاری آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند.

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز برطرف کردن غم نان، بشود همه ی دار و ندار زندگیمان، همه ی دغدغه ی زنده بودن مان.

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گرو کشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم...

چیز زیادی از زندگی نمیدانم...
اما همینقدر میدانم که این همه "قرار نبوده " ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته و سردرگم کرده …

آنقدر که فقط می دانیم خوب نیستیم...
از هیچ چیز راضی نیستیم...

اما ...
سر در نمی آوریم چرا ؟؟؟


http://www.kocholo.org/img/images/42039453503879144004.jpg

روزتون مبارک مهندسان جوان...

سلام

به تمام کسانی که مهندسی را درک کردند، به تمام کسانی که پلی ساختند از انتهای بن بست کوچه ی رفاه تا بیکران، به تمام کسانی که خود را شبانه روز وقف کردند تا همگان شبانه روزی روشن داشته باشند، به تمام کسانی که لذتش را فهمیدند نه آنان که تنها به نامش خوانده شدند… 

روزتون مبارک مهندسان جوان...

عنوان نداره دیگه. مگه چشه؟؟؟

سلام بچه ها
خوبین؟؟؟
شما همه با هم می گین: بله...
خوب خدا رو شکر...

خواستم نظر بذارم، گفتم: مگه پست چشه؟؟؟

اول از همه خدمت دوست خوبم میلاد سلطانی عرض ادب و سلام علیک داشته باشم. میلاد دیگه داشتم ازت نا امید می شدم. اما شکر خدا خودتو نشون دادی...
راسیتش فکر نمی کردم تو هم بتونی بیایی. اما مطمئن تاریخ بعدی رو با خودت هماهنگ می کنم. بابت تبریکتت هم ممنون. انشاالله تو هم ۱۲۰ ساله بشی...

نظر خانم طبایی برای روز شمار رو که دیدم، رفتم به قدیمااااا...
اونجایی که قرار بود سال ۱۳۹۱ برسه. خانم طبایی اقدام کرده بودند به گذاشتن روز شمار معکوس برای تحویل سال. یادتونه؟ واقعا یادش بخیر. ممنون خانم طبایی.
یه سال دیگه از عمرمون هم رفت...

یکی از دوستان دوره ی لیسانسمون توی وبلاگ اقدام کرده به گذاشتن آگهی های استخدامی شرکت های نفت و گاز و پتروشیمی. اگه شما هم دوست داشتین، یه نگاهی به لینک های زیر بندازین...

لینک شماره ی ۱

لینک شماره ی ۲

لینک شماره ی ۳