خداوندا........
خدایا کفر نمی گویم
پریشانم چه میخواهی تو از جانم ؟؟؟
مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی ؟؟؟
خداوندا اگر روزی زعرش خود به زیر ایی ...
لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی
وشب اهسته و خسته ...تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز ایی
زمین و اسمان را کفر می گویی
خداوندا!
اگر در گرماخیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت بر کاسه ی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
! خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .....
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 9:23 توسط ندا علی اسکندری
|
وبلاگ مهندسان جوان