دلم براي کودک معصوم همسايه ميسوزد که کفش نو ندارد..

دلم ميسوزد که هنوز آنقدر بالغ نيست که بداند کفش نو نداشتن ارزش اشکهاي معصومش را ندارد...

دلم براي پيرمرد کارگر همسايه هم ميسوزد که هر چقدر هم جان ميکند باز لبخند رضايت را در چشمهاي فرزندانش نميبيند....

دلم براي پدر ان کودک معصوم همسايه هم خيلي ميسوزد ..ميدانم که با چه سختي نظاره گر اشک کودک معصومش به او قول سالي ديگر را ميدهد...دلم ميسوزد...

دلم براي کودک شيک پوش پول هدرده همسايه هم ميسوزد که نميداند شايد کمي لطفش  بتواند لبخند رضايت بر لب کودک معصوم همسايه بنشاند...دلم براي پدر آن کودک شيک پوش همسايه هم خيلي ميسوزد ...پس چه وقت ميخواهد به فرزندش لطيف بودن بياموزد؟؟

کاش خداي من ميگفتي..

آن کودک ..آن پيرمرد ...آن پدر و... آيا چه تقصيري دارند که آن پدر و کودک بي غمش ندارند؟؟؟؟اگر قرار است که با آمدن عيد ،اشک کودک همسايه بغلتد...پيرمرد همسايه کمرش خم شود زير بار زندگي...پدر کودک همسايه هم دلش بيصدا بشکند و هنوز کودک شيک پوش لطيف نشده باشد...

من از آمدن اين عيد بيزارم

اگر قرار است با آمدنش يکي بخندد و ديگري بگريداي کاش هيچوقت نيايد چقدر دلم ميسوزد براي غم انسانهايي که از انسان بودن خويش خسته اند.براي آنها که اگر دلي مانده باشد برايشان.. زير بار سنگيني زنده بودنشان شکسته است...شايد اگر تنها کمي لطف به ميان بيايد ،بتوان لبخند همه را با هم داشت..اما....

چقدر دور است روزي که همه مان لطيف باشيم...

بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت  میشه!!...!!