اگر هم من یک خط بودم، هم تو،

______

______

   دوست داشتم با هم موازی باشیم.

   نزدیک­ترین خط­ها به هم خط­های موازی هستند.

   تعجب نکن. درست است که دو خط متقاطع در یک نقطه­ی پر از هیجان و خاطره به هم می­رسند؛

   ولی چه نزدیک شدنی؟

   آن نقطه سریع طی می­شود و خط­ها به سرعت از هم دور و دورتر می­شوند.

   من دوست ندارم فقط از هم عبور کنیم.

   دوست دارم با هم و همواره عبور کنیم؛ به موازات هم.

   هیچ کس نمی­داند در نقطه تلاقی خط­ها چه اتفاقی می­افتد. آیا در آن لحظه وجود دو خط یکی می­شود و در لحظه بعد دوباره دو تا می­شوند؟ آیا یکی از روی یکی دیگر می­پرد و آن نزدیک شدن جز دورخیزی برای دورتر پریدن نبوده است؟ آیا یکی برای لحظه­ای در دیگری محو می­شود ولی آن یکی یا همین یکی ظرفیت این امحا را نمی­دارد؟ آیا یکی پایش را روی آن یکی می­گذارد و با خشونت و شاید هم با محبّت از روی او می­گذرد؟

   هر چه هست چون یک لحظه بیشتر نیست در یاد هیچ خطی نمانده است که برای­مان تعریف کند. فقط در یادها مانده که حاصل تلاقی خط­ها زاویه­ای­است، با دو دنباله­ی تا بی­نهایت گریزان از هم.

   اما موازی­ها هیچ وقت از هم دور نمی­شوند. همیشه در نزدیکی هم می­مانند.