کم اتفاق می افته ولی حتما یک بار تجربه شده. اولش دست خودت نیست شاید اینطوری شروع بشه بین یک جمع شلوغی و فقط گوش میدی . در گذر هزاران واژه از این محیط، حرفی به گوشت می رسه روی ذهنت می نشینه و ممکنه این شیب تند تو را به یک خاطره تلخ یا شیرین برسونه.

بعضی از آدم ها دارای این خصلت هستند که خاطرات ریز و درشت، زیاد و ماندگاری در ذهن اطرافیانشون درست می کنند که یاد آوریشون خالی از لطف نیست.

اینطور روایت شده است:

اندر احوالات آن فرزانه جاهد عالم به ظاهر عابد، شیخ میرزا حامد کاتب چنین آمده است. که روزی اندر مجلسی فرود آمد و یگانه روزگار، کمال الغیب را مستغرق مکاشفه بدیدی چونانکه به هر آنچه پیرامونش می گذشتی هیچ التفات می نکردی و در آینه عبرت روزگار که لپ تاپش خوانندی مستغرق بودی.

تحمل این حال بر شیخ ما گران آمدی بگفتا: یاکمال  پاسخ نشینید  دگر بار گفت:یا کمال پاسخ شنید: بلی یا شیخ

شیخ فرمود: این تو را دلنشین تر نبودی که یک پا نداشتی ولی چون حقیر به کمال می بودی.

باری کمال از بحر استغراق به در آمدی و بگفت:مرا حتی میل آن بودی که یک دست و یک پا نداشتی چو شما به کمال می بودمی.

شیخ ما چون چنین عظمتی بدید گریبان چاک داد و خرقه درید و از پی اش مریدان نعره ها زدند و آنقدر زمین گاز بگرفتندی که هاردشان بپوکیدی!

همه ی اینها بهانه ای بود برای تبربیک تولدت

تولدت مبارک مهندس حامد کریمی