نامه ای به ایمان امیری
سلام ایمان. حالت خوبه؟ آخ که چقدر جای تو و سبزه میدانی اینجا خالیه. نه این که جای بقیه ی بچه ها خالی نیست. اما چون سفر آخر رو با شما اومدم، یه جورایی کنار خودم، حستون می کنم.
یادته ایمان بهت گفته بودم که اولین عیدی که تو حرم امام رضا (ع) بودم، همون عید مبعث بود؟ حالا چه زود دومین عیدی که به پابوس آقا امام رضا (ع) اومدم، رسید.
دوست ندارم یه جورایی برات بنویسم که الان ساعت ۶ و ربع نیمه ی شعبانه و من بعد از خوندن نماز صبح و یه زیارت، برگشتم هتل محل اقامتمون. چون می دونم چقدر لحظات سحر حرم رو دوست داشتی.
ایمان شاید باورت نشه! اما زمانی که برای اولین بار ضریح رو دیدم، اصلا باورم نمی شد. یعنی امام رضا (ع) دوباره من رو طلبیده؟ واقعا جای تو، بالا سر مبارک حضرت (ع) که وای می ایستادیم و درد دل می کردیم، خالی بود. قشنگ اونجا می دیدمت.
دیروز از موقعی که توی قطار نشستیم و راه افتادیم، تک تک بچه ها توی ذهنم می اومدن. کم و بیش. سعی کردم تو همین اولین زیارت هم، برای یه سری دعا کنم. اما توی قطار، زمانی که کنار پنجره های راهرو رفتم تا بیرون رو نگاه کنم، واقعا جای تو به خاطر درد دل هایی که با هم می کردیم، خالی بود.
فعلا دارم با نور موبایلی که روی برگه می اندازم، می نویسم و نمی تونم بیشتر ادامه بدم. چون بقیه بچه ها خوابیدن. اما به زودی بهت زنگ می زنم تا اگه دوست داشتی، با خود آقا صحبت کنی. التماس دعای بسیار دارم. بازم برات نامه می نویسم. اما شاید بعد از سفرم برات پست کنم. خدا حافظت باشه. در آخرم اون بیتی رو که تو سفر قبلی خیلی با هم می خوندیمش برات می ذارم.
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان، با من سحر کن

وبلاگ مهندسان جوان