من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
سلام بر تو ای آشنای آسمانیان وغریبه زمینیان
با همه ی دلم می خواهم اما با نگاهم می خوانم که کلمات زلالی حضورت را تاب ندارند با همین نوشته های ساده امیدم نو به نو طلوع می کند.ومن دراین شادی بر فراز ابرها از افق تا به افق همپای باد می دوم.که شاید تو را بجویم؟می بینی...
می بینی آقا که با خیالم چه ها می کنم که شاید تو را در آن بیابم در اینجا حتی عطر لبخندت سراسر بیداری مرا گرم می کند اما غم غربتت که تمامی ندارد. این غربت بس عجیب که تو در بین دوستدارنت چقدر غریبه ای و آن غم چنان سنگین که اشک زبان باز می کند و یکسره تا به انتهای خویش ناله می کند .
هرچند الفاظ را به تکرار ترتیب کنم اما این ترتیب به پای تکرار نام شیرینت نمی رسد. یا ابا صالح المهدی

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 16:29 توسط محمد مهدی
|
وبلاگ مهندسان جوان